دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

velveshia

velveshia
زن - مجرد
امتیاز: 2337.95

دنبال‌شدگان

(496 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(259 کاربر)

گروه‌ها

(15 گروه)

بازدید

velveshia
last picture of the world.jpg velveshia

آخرین تصویر از دنیا

این ارسال را بازنشر کرده است.
velveshia
12131835828.jpg velveshia

......

بازی با کلمات و دِل واژه ...
بازی با کلمات و دِل واژه ...
توسط velveshia

سوهان

بازی با کلمات و دِل واژه ...
بازی با کلمات و دِل واژه ...
توسط velveshia

یادگاری......

velveshia
velveshia

دلم پر است!پر،پر،پر،آنقدرکه گاهیاضافه اش از گوشه چشمانم میچکد

velveshia
velveshia

در بالای تپه ای در شهر وینسبرگ آلمان، قلعه ای قدیمی و بلند وجود دارد که مشرف بر شهر است. اهالی وینسبرگ افسانه ای جالب در مورد این قلعه دارند که بازگویی آن مایه مباهات و افتخارشان است افسانه حاکی از آن است که در قرن 15، لشکر دشمن این شهر را تصرف و قلعه را محاصره می کند.اهالی شهر از زن و مرد گرفته تا پیر و جوان، برای رهایی از چنگال مرگ به داخل قلعه پناه می برند. فرمانده دشمن به قلعه پیام می فرستد که قبل از حمله ویران کننده خود حاضر است به زنان و کودکان اجازه دهد تا صحیح و سالم از قلعه خارج شده و پی کار خود روند. پس از کمی مذاکره، فرمانده دشمن به خاطر رعایت آیین جوانمردی و بر اساس قول شرف، موافقت می کند که هر یک از زنان در بند، گرانبها ترین دارایی خود را نیز از قلعه خارج کند به شرطی که به تنهایی قادر به حمل آن باشد. نا گفته پیداست که قیافه حیرت زده و سرشار از شگفتی فرمانده دشمن به هنگامی که هر یک از زنان شوهر خود را کول گرفته و از قلعه خارج می شدند بسیار تماشایی بود. به نظرشما اگه قضیه بر عکس بود آقایان چکار میکردند ؟

velveshia
294349_103500139753525_100002806190139_18907_3529691_n.jpg velveshia

........

velveshia
velveshia

به شاهزاده خبر دادند که جوان فقیری در شهر هست که بسیار به تو شباهت دارد ، دستور داد و جوان را به حضورش آوردند. شاهزاده بر روی تخت نشسته بود ، بادی به غبغب انداخت و در حضور درباریان گفت: از سر و وضع فقیرانه ات که بگذریم ، بسیار به ما شباهت داری ، بگو ببینم مادرت قبلا در دربار خدمت نمی کرده است؟؟؟ درباریان خنده تمسخر آمیزی کردند و به جوان با تحقیر نگریستند. جوان لبخندی زد و گفت: اعلا حضرتا ، مادر من فلج مادر زاد است ، اما پدرم چندی باغبان شاه بوده است !

velveshia
velveshia

مردی با اسلحه وارد یك بانك شد و تقاضای پول كرد وقتی پولهارا دریافت كرد رو به یكی از مشتریان بانك كرد و پرسید: آیا شما دیدید كه من از این بانك دزدی كنم؟ مرد پاسخ داد: بله قربان من دیدم سپس دزد اسلحه را به سمت شقیقه مرد گرفت و اورا در جا كشت او مجددا رو به زوجی كرد كه نزدیك او ایستاده بودند و از آنها پرسید آیا شما دیدید كه من از این بانك دزدی كنم؟ مرد پاسخ داد : نه قربان. من ندیدم اما همسرم دید!!

بازی با کلمات و دِل واژه ...
بازی با کلمات و دِل واژه ...
توسط velveshia

راضی

بازی با کلمات و دِل واژه ...
بازی با کلمات و دِل واژه ...
توسط velveshia

کیمیا.............

velveshia
velveshia

سه نفر بودن با چهار تا سیب. به ریش‌سفید شهر می‌گن: اینا رو بین ما تقسیم کن. پیر می‌پرسه: انسانی یا خدایی؟ می‌گن: خب حالا خدایی مثلا. . . . پیر هم به اولی سه تا سیب می‌ده، به دومی یه دونه و یه لگد هم می‌زنه به سومی.

بازی با کلمات و دِل واژه ...
بازی با کلمات و دِل واژه ...
توسط velveshia

نافس

بازی با کلمات و دِل واژه ...
بازی با کلمات و دِل واژه ...
توسط velveshia

کیان

بازی با کلمات و دِل واژه ...
بازی با کلمات و دِل واژه ...
توسط velveshia

راستین ..........