velveshia
شبي از شبها تو به من گفتي كه شب باش:
من كه شب بودم
و شب هستم
و شب خواهم بود
به اميدي كه تو فانوس شب من باشي
velveshia
دلم از خيلي روزا با کسي نيست تو دلم فرياد و فرياد رسي نيست شدم اون هرزه گياهي که گلاش پرپر دستاي خار وخسي نيست
velveshia
در ِ قـَلبَم بـَرایِ هَمیـشـــه پلمپ شـُد ! بــِہ جـــرم ِ دوست داشـتَن هـایِ بـی مـورِد لـطـفـا" دیـگـَر سـراغ آن نَیـاییــد ! حــَتـیبـا مـجـوز رَسـمـی اَز عـَقـل . . .
velveshia
وَ تو ... روزی برخواهی گشت !! ... که از من ... تنهــــا گرد و غباری بر روی شعرهای عاشقانه باقی مانده است .
velveshia
باران! ببار ببار و برگ های تباه شده ام را فرو ریز ببار تا به نغمه ی اندوهگینت در خوابی پر میوه فرو شوم.
velveshia
حکایتم کن برای دستهایی که مرا جستند و برای چشمانی که مرا قطره قطره... برای لبهایی که ترانه ام کردند و بعد شاید مرثیه ای حکایتم کن به غروب رسیده ام!!!
velveshia
خوشــبختی هایم را با عجله در ســرنوشــتم نوشته بودند ... بد خط بود ، روزگــار آنها را نتوانست بخواند ... !