velveshia
غریبه نمیدانم گنجشک ها که آنقدر شبیه همند چطور همدیگر را میشناسند و نمیدانم چقدر شبیه من هست که تو دیگر مرا نمیشناسی!
velveshia
مـَــنـــــ جـــایــیـــ نـرفـتـــمـــ!! جــــایــیــ بـرایـــِ مــنــــ نـبــود ...!!! . . . تــنـهــا گـوشــــهایـــ از خـــودمـــ نـشـسـتــهامـــ...
velveshia
سکوتم را به پای نبودن حرف نگذار .. سکوت سرشار از ناگفته هاست ... اما روزی می رسد که از نعره های سکوتم، گوش هایت را خواهی گرفت
velveshia
عادت این قبیله است... به دورآتشی که تومی سوزی... "می رقصند"...
velveshia
تو می گذری...............من می گذرم تو از من من از دل تو می خندی ............من می خندم تو به من من به روزگار تو می گریزی ..............من می گریزم تو از عشق من از خاطره تو می روی ..................من می روم تو از اینجا من از یا
velveshia
گاهے...
فقط گاهے احساس کن دوست میدارے
هر آنچه را ک در اطرافت وجود دارند
حتے آن یک برگ زرد و خشکے را
که با بے رحمے خرد میکنے
زیر پاهایت
و میگویے:
از کودکے عاشقِ این صدا بودم....
velveshia
همیشه باران عاشقم میکرد ،
چون سهراب به من آموخته بود ،
عشق را زیر باران باید یافت
زیر باران رفتم بی چتر ،
کاش سهراب بود و میدید ،
که فقط قلبم شکست...
velveshia
مرد ها در چار چوب عشق٬ به وسعت غیر قابل انکاری نا مردند! برای اثبات کمال نا مردی آنان٬ تنها همین بس
که در مقابل قلب ساده و فریب خورده ی یک زن ٬ احساس می کنند مردند.
تا وقتی که قلب زن عاشق نشده ٬ پست تر از یک ولگرد٬ عاجز تر از یک فقیر و گدا تر از همه ی گدایان سامره. پوزه بر خاک و دست تمنا به پیشش گدایی میکنند
اما وقتی که خیالشان از بابت قلب زن راحت شد ٬ به یک باره یادشان می افتد که خدا مردشان آفرید!!
و آنگاه کمال مردانگی را در نهایت نا مردی جست و جو میکنند...
***دکتر علی شریعتی***
velveshia
بزرگي وصيت کرد که براي سلامتي عقلتان هويج بخوريد؛ همه خنديدند و کسي ندانست... که عقل همه در چشمشان است!........
velveshia
نياز نيست انسان بزرگي باشيم ... " انسان بودن " خود ، نهايت بزرگي است . مي توان ساده بود ولي انسان بود به همين سادگي
velveshia
سلام ظهر آدینتون بخیر...........
velveshia
شب بخیر دوستان...........