دنبالر یک میکروبلاگ چند رسانهای است که کاربران آن میتوانند یک ارسال با طول 1000 کاراکتر بهمراه تصویر، ویدئو، لینک و فایل داشته و با دنبال کردن کاربرانِ شبکه، افکار و نظرات خود را با سایرین به اشتراک بگذارند. گروهها، کارمندان، همکاران و انجمنها با ایجاد یک گروه عمومی یا خصوصی قادر به ارتباط با یکدیگر و اطلاع رسانی بوده و به کمک تکنولوژی RSS میتوانند تازه ترینهای شبکه را پیگیری نمایند. دنبالر توسط هر وسیلهی متصل به اینترنت از جمله تلفن همراه دنبالپذیر بوده و امکان ارسال پست توسط پیامک (SMS) را دارا میباشد!
بعد از امتحان حتا منتظرِ من نشد و رفت خونه!
14 سال و 2 ماه و 23 روز و 5 ساعت و 51 دقيقه قبلدوستِ خوبی نبود برام...
تو راه همش به چیزایِ بد به ذهنم میرسید...
14 سال و 2 ماه و 23 روز و 5 ساعت و 50 دقيقه قبلنمیدونستم الان که میام خونه اوضاع چجوریه...
میترسیدم...
وقتی اومدم خونه دیدم خالم و عمم خونمونن...
14 سال و 2 ماه و 23 روز و 5 ساعت و 49 دقيقه قبلرفتم پیشش سلام کردم... به زور جواب داد...
میخاستم بهش شربت بدم که نخورد...
رفتم لباسمُ عوض کردم که دیدم از پایین صدا میاد...
14 سال و 2 ماه و 23 روز و 5 ساعت و 48 دقيقه قبلخودمُ رسوندم دیدم خواهرم بیهوش شده از فشارِ عصبی...
هیچی نگفتم... برگشتم تو اتاقمُ نشستم به گریه کردن...
خالم اومد پیشم تا گفت گریه نکن انگار که تازه گریم بیشتر شد...
14 سال و 2 ماه و 23 روز و 5 ساعت و 46 دقيقه قبلخیلی فشارِ عصبی روم زیاد بود... نفسم گرفت...
صدایِ نفسامُ بقیه از پایین شنیدنُ خودشونُ رسوندن بالا...
داشتم خفه میشدم... نفسم در نمیومد... زود بلندم کردن تا ببرنم بیمارستان...
14 سال و 2 ماه و 23 روز و 5 ساعت و 43 دقيقه قبلخواهرم که به هوش اومده بود اومده بود کمکِ من...
گذاشتم تو ماشین... وسط راه خواهرم داد میزد داره خفه میشه...
وقتی رسوندنم بیمارستان یه ویلچر برام آوردن...
14 سال و 2 ماه و 23 روز و 5 ساعت و 41 دقيقه قبلرو ویلچر که بودم پاهام کج شده بود... دستم خشک شده بود... ترسیده بودم...
خلاصه سرم و آرام بخش زدن بهم و اومدم خونه...
گفتن برو تو اتاقت بخاب... منم رفتم و هیچی نفهمیدم تا 2 3 ساعت بعدش...
14 سال و 2 ماه و 23 روز و 5 ساعت و 38 دقيقه قبلبیدار شدم... خواستم برم پایین که دیدم یکی ار اقوام دورمون نشسته داره گریه میکنه...نتونستم برم پایین... برگشتم تو اتاق... خابیدم و گریه کردم...
یه دفه یه صداهایی از پایین اومد... میگفتن هیس هیس...
14 سال و 2 ماه و 23 روز و 5 ساعت و 35 دقيقه قبلو من همچنان گریه میکردم...
بعد یه دفه دختر یکی از اقواممون اومد پیشِ من... گریه هام بیشتر شد... گفت پاشو... بلندم کرد... داشت موهامو میبست...
یه دفه بابام اومد بالا و گفت بهار پاشو بابا ناراحت نباش ببین من دیگه ناراحت نیستم...
و این موقع بود که تازه فهمیدم... همه چی تموم شد...
منُ بغل کردن آوردن پایین... هیچی نمیفهمیدم...
14 سال و 2 ماه و 23 روز و 5 ساعت و 32 دقيقه قبلهمه ی اقوام اونجا بودن...
آمبولانس اومد دنبالشُ...
پاشدم پشتِ سرش برم که وسط اتاق افتادم...
یه کم بعدش باز دوباره تو بیمارستان بودم...
از اون شب و روزهای بعدش چیزِ زیادی دیگه یادم نیس تا روزِ دفن...
14 سال و 2 ماه و 23 روز و 5 ساعت و 30 دقيقه قبلتا 6 ماه نتونستم کلمه #مامان رو به زبون بیارم...
14 سال و 2 ماه و 23 روز و 5 ساعت و 29 دقيقه قبلو 2 سال طول کشید که بتونم راجبش حرف بزنم...
الانم که 7 سال میگذره...
هیچ وقت به نبودنش عادت نکردم و نمیکنم...
14 سال و 2 ماه و 23 روز و 5 ساعت و 27 دقيقه قبلدلم خیلی تنگشه...