دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

7 سالِ پیش یه روزی مثِ فردا امتحان ادبیات داشتمُ حتا نصفِ کتابم نخونده بودم... دوستم که از اوضاعِ خونه خبر نداشت فک میکرد من الکی بهش میگم خیلی کم خوندم...

1391/04/10 - 00:05
13 ديدگاه
بـهـــار

بعد از امتحان حتا منتظرِ من نشد و رفت خونه!
دوستِ خوبی نبود برام...

14 سال و 2 ماه و 23 روز و 5 ساعت و 51 دقيقه قبل
بـهـــار

تو راه همش به چیزایِ بد به ذهنم میرسید...

نمیدونستم الان که میام خونه اوضاع چجوریه...

میترسیدم...

14 سال و 2 ماه و 23 روز و 5 ساعت و 50 دقيقه قبل
بـهـــار

وقتی اومدم خونه دیدم خالم و عمم خونمونن...

رفتم پیشش سلام کردم... به زور جواب داد...

میخاستم بهش شربت بدم که نخورد...

14 سال و 2 ماه و 23 روز و 5 ساعت و 49 دقيقه قبل
بـهـــار

رفتم لباسمُ عوض کردم که دیدم از پایین صدا میاد...

خودمُ رسوندم دیدم خواهرم بیهوش شده از فشارِ عصبی...

هیچی نگفتم... برگشتم تو اتاقمُ نشستم به گریه کردن...

14 سال و 2 ماه و 23 روز و 5 ساعت و 48 دقيقه قبل
بـهـــار

خالم اومد پیشم تا گفت گریه نکن انگار که تازه گریم بیشتر شد...

خیلی فشارِ عصبی روم زیاد بود... نفسم گرفت...

صدایِ نفسامُ بقیه از پایین شنیدنُ خودشونُ رسوندن بالا...

14 سال و 2 ماه و 23 روز و 5 ساعت و 46 دقيقه قبل
بـهـــار

داشتم خفه میشدم... نفسم در نمیومد... زود بلندم کردن تا ببرنم بیمارستان...

خواهرم که به هوش اومده بود اومده بود کمکِ من...

گذاشتم تو ماشین... وسط راه خواهرم داد میزد داره خفه میشه...

14 سال و 2 ماه و 23 روز و 5 ساعت و 43 دقيقه قبل
بـهـــار

وقتی رسوندنم بیمارستان یه ویلچر برام آوردن...

رو ویلچر که بودم پاهام کج شده بود... دستم خشک شده بود... ترسیده بودم...

خلاصه سرم و آرام بخش زدن بهم و اومدم خونه...

14 سال و 2 ماه و 23 روز و 5 ساعت و 41 دقيقه قبل
بـهـــار

گفتن برو تو اتاقت بخاب... منم رفتم و هیچی نفهمیدم تا 2 3 ساعت بعدش...

بیدار شدم... خواستم برم پایین که دیدم یکی ار اقوام دورمون نشسته داره گریه میکنه...نتونستم برم پایین... برگشتم تو اتاق... خابیدم و گریه کردم...

14 سال و 2 ماه و 23 روز و 5 ساعت و 38 دقيقه قبل
بـهـــار

یه دفه یه صداهایی از پایین اومد... میگفتن هیس هیس...

و من همچنان گریه میکردم...

بعد یه دفه دختر یکی از اقواممون اومد پیشِ من... گریه هام بیشتر شد... گفت پاشو... بلندم کرد... داشت موهامو میبست...

یه دفه بابام اومد بالا و گفت بهار پاشو بابا ناراحت نباش ببین من دیگه ناراحت نیستم...

و این موقع بود که تازه فهمیدم... همه چی تموم شد...

14 سال و 2 ماه و 23 روز و 5 ساعت و 35 دقيقه قبل
بـهـــار

منُ بغل کردن آوردن پایین... هیچی نمیفهمیدم...

همه ی اقوام اونجا بودن...

آمبولانس اومد دنبالشُ...

پاشدم پشتِ سرش برم که وسط اتاق افتادم...

یه کم بعدش باز دوباره تو بیمارستان بودم...

14 سال و 2 ماه و 23 روز و 5 ساعت و 32 دقيقه قبل
بـهـــار

از اون شب و روزهای بعدش چیزِ زیادی دیگه یادم نیس تا روزِ دفن...

14 سال و 2 ماه و 23 روز و 5 ساعت و 30 دقيقه قبل
بـهـــار

تا 6 ماه نتونستم کلمه رو به زبون بیارم...

و 2 سال طول کشید که بتونم راجبش حرف بزنم...

الانم که 7 سال میگذره...

14 سال و 2 ماه و 23 روز و 5 ساعت و 29 دقيقه قبل
بـهـــار

هیچ وقت به نبودنش عادت نکردم و نمیکنم...

دلم خیلی تنگشه...

14 سال و 2 ماه و 23 روز و 5 ساعت و 27 دقيقه قبل
دیدگاه غیرفعال شده است.

بازنشر

(7 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)