@(خندون خاندان) mina داداشم رفته خواستگاری. برای این که یخ مجلس بشکنه یه جک تعریف کرده. پدر عروس هم برای این که کم نیاره در جوابش یه جک دیگه گفته. خلاصه یکی این گفته یکی اون. بعد کار رسیده به اس ام اس فرستادن و بلوتوث بازی. بعد که با هم رفیق شدن. پدره گفته بریم توی حیاط یه دست فوتبال دستی هم بزنیم. خلاصه تا ساعت 12 شب گفتن و خندیدن ... داداشم نصف شبی اومده خونه میگه: خیلی خوش گذشت. ولی من دختره رو نپسندیدم
@yedokhtare 웃 باورت بشود یا نـــــــــــه روزی می رســــد که دلت برای هیچکسی به انـــــــــدازه من تنگ نخواهــــــــــــد شد...... برای نگاه کردنم...برای اذیت کردنم... خنــــــــــــــــدیدنم برای تمامی لحظـــــــــاتی که در کنـــــــار من داشتی... روزی خواهــــــد رسید که درحســــــرت تکرار دوباره من خواهــــــی بود... میــــــدانم روزی دیگر نیستم... و هیچکس تکــــــــرار من نخواهـــــد شد...