yedokhtare 웃
من و باد و بارون .... رفیق صمیمی
yedokhtare 웃
مَن عادت نکردم بِ شب-های-سردم بِ اینکـ ه نباشـ ے نه ، عادت نکردم
yedokhtare 웃
خوش به حالتون با هم خوشحالید ... خوش به حالتون با هم خوش بختید ... هر جایی که من تنهایی رفتم .... خوش به حالتون دوتایی رفتین
yedokhtare 웃
פֿـســتــہ ڪــہ مـے شـــפم ، ســـرم را میــاטּ בسـتـہـایـم مــےگیـرم פ آכּـقــבر تڪــرارت مــے ڪــــכּـم ڪــہ بالا بیاפرم ! مـטּ اכּــتقام زجرِ تمام لــפــظـہ هاے بــے تــפ بــפבטּ را بــالــاخـــره از “פֿــפבم” פֿــפاهم گــــرفـــت …
yedokhtare 웃
خدا می خواهم در آغوش گرمت آرام بگیرم خسته شدم.. بس که این کوره راه ترس آور زندگی را هراسان پیمودم.. زخم پاهایم به من می خندند.. خسته شدم بس که تنها دویدم اشک گونه هایم را پاک کن خسته شدم بس که تنها گریه کردم ....................من و يك (خدا)
yedokhtare 웃
خَدآیــآ ؛ پَس کـِـی آتَش بَس می کُنی . . . !؟
yedokhtare 웃
نیستی و به رهگذرها تنه می زنم تا مطمئن شوم هستم!
yedokhtare 웃
زندگی هیچ وقتــ اندازه ی تنم نشد...
yedokhtare 웃
برفها همه آب شدن.... مثل دل من.... برای تو... ......
yedokhtare 웃
خداکنه هیچوقت هست های کسی نشه ......بود.