yedokhtare 웃
من و باد و بارون .... رفیق صمیمی
yedokhtare 웃
آخر قصه را بردار و با خودت ببر همان یکی بود و یکی نبود همان گنبد کبود را برای من بگذار در فکر شروعی دوباره ام من بودم و هنوز کس دیگری نبود....
yedokhtare 웃
♦ من به جـرم خیالــبافی "حــوا" روی زمین جا موندم ♦
yedokhtare 웃
دوس دارم ببرمت یه جای شلوغ, خیلی شلوغ, وایستم اون وسط نگات کنم! بگم اینارو می بینی؟ بگی آره! بگم تو هیاهوی همه این آدما, بازم من چشمام فقط دنبال تو می گرده, دلم برای تو تنگ میشه صداهاشونو می شنوی؟ بگی آره! بگم تو اوج همین صداها دلم دنبال صدای تو می گرده بگم حالا چشماتو ببند, بگو چه حسی داری! بگی انگار گم شدم بین یه عالمه غریبه بگم اگه نباشی: گم میشم بین یه دنیا غریبه!
yedokhtare 웃
دلم تـــنگ اسـت .. تــ♥ـــو بــــیـا بــــشـکـاف ! و دوبــاره ، کـــوک بـــزن !
yedokhtare 웃
هـــِــی پـــــســـــر ؛ مــن یـکــ دخـــتـــرم . . . یـکــ انـســانـــم ... هـمـانــنــد ِ تــو ... امــــــــــا . . . عـقـایـد ِ پـدربـزرگـانـمـان ، نـگـاه ِ هــیـزِ مـردُمـانـمـان ، مــرا مـتـفـاوت از تـــو مـیـخـوانـد ! تـفـاوتـی کـه هـیـچـوقـت لـمـسـشـان نـــکـردم ... اصـلاً کــدام تــفـاوت ؟!!؟ مـن ابـرو بـرمـیـدارم ... تــو هـم بـرمـیـداری ! آرایـش مـیـکـنـم ... تــو هـم مـیـکـنـی ! گـوشـواره مـیـنـدازم ... تــو هـم مـیـنـدازی ! لــوس حـرف مـیـزنـم ... تــو هـم مـیـزنـی ! مـــــــن و تــــــو تـنـــها یک تفاوت داریـم ... دوسـتـی ِ مـن بـا جـنـس ِ مـخـالـف ، دوسـت داشـتـنـش ، هـم آغـوشـیـش ، بـوسـیـدنـش ... یـعـنـی فــاحــشــگـی !! امــا بـرای تـو ... یـعـنـی آزادی ، جـوونـی کـردن !!!! مــن یـکــ دخـــتـــرم . . . حـتـی اگـر فـاحـشـه بـاشـم ، کـارهـایـم زنـانـه اسـت ... افـکـارم زنـانـه اسـت ... دوسـت داشـتـنـم زنـانـه اسـت ... تـکـیـه کـردنـم بـه یـکــ مـــَــرد ، زنـانـه اسـت ... مـن بـا تـمـامِ تـفـاوت هـا پـای ِ جـنـسـیـتـم ، زنـانـگـی ام ایـسـتـاده ام ... امــا تـــــ
yedokhtare 웃
سَهمــِ دِلتَنگـے مَن قَطره اَشکـے ست کِه دَر پُشتِ قَدَم هاے تو آرامــ چِکید…
yedokhtare 웃
وقتی، زنانگي ام را به سُخره می گیری، می فهمم؛ هنوز پشتِ لبِ اندیشه ات سبز نشده...!
yedokhtare 웃
ایـטּ بـــــآر دلــَت کـه گـــرفـت ؛ سـیــگـــــآر نـکِـش مــــردِ مـטּ !!! مــــرآ بـسـوزآن ! دود کـטּ حـتـی ! ... بــــآور کـטּ ؛ مـی اَرزد بـه لـحـظـه ای نـَفـس ِ تـــــو بـــودטּ ...!
yedokhtare 웃
چقدر غريب ! هيچکس انگار هواي هيچکس را نميکند! يخ کرده زمين از بي هوايي