yedokhtare 웃
من و باد و بارون .... رفیق صمیمی
yedokhtare 웃
تـازگـے چشمانـم کـم سـو شـده شـماره اش هم بیشتـر ، مسیـج هـاـے عـاشقـانـه ات را نمے بینـم آن همـه خوشحـالیت بـراـے دیدنم را نمـے بینـم . . . عـزیزترین ِ من ، مطمئـنم تـو تلاشت را مےکنـے و ایـن چشم هاـے مـن اسـت کـه تـورا نمے بینـد . . . مـگه نـه ؟
yedokhtare 웃
هنووز کوچهها هماناَند خیابانها هماناَند پنجرهها و مردمِ بیرؤیا، همان. تنها تویی که نیستی!
yedokhtare 웃
در این سـرمـای عـاطـفه هــا خــــــودم را می پیچانـم ، به خاطراتت هنوز هم یــــــادت یک تـابـستـان گــرمـاسـت ...!
yedokhtare 웃
چقدر این جمله غمگینه " تمومه قصه بازی بود " تمومه عشق تو چشماش بفهمی صحنه سازی بود....
yedokhtare 웃
دیـوآنـﮧ ےِ روزْهآیـے بودم کـﮧ مِهـربآטּ میشَدے . . . حَتـّے اَگـ َـرْ نمیدانستم چـرآ . . . !
yedokhtare 웃
جنون بالاتر از این؟؟؟!! که من برای گناه استخاره می کردم ...!!
yedokhtare 웃
امروز و فرداهایم ، پس فرداها ، همه و همه خراب شده اند بعد از تو...
yedokhtare 웃
کنار خاطراتم با تو همیشه خنده ست طرحی که از تو دارم شبیه یک پرنده ست....
yedokhtare 웃
سر خاک مادر من هیچ کسی گریه نکردش بابا هم هیچی نمی گفت با همون نگاه سردش مادرم باید بدونی بابایی بهونه کرده جای تو تو خونه ما یکی رو نشونه کرده