yedokhtare 웃
من و باد و بارون .... رفیق صمیمی
yedokhtare 웃
آنجا که دیگران می ایستند ما راه می رویم و آنجا که دیگران راه می رند ما می ایستیم تا بدبختی مردمی را شاهد باشیم که هر روز با خودشان راه می روند.
yedokhtare 웃
خدایا منم دختر حوایم... پس چرا آدم من مثل آدم مادر حوایم نشد؟؟!! من که حتی سیب را نخوردم ولی او بی من بهشت را ترک کرد...
yedokhtare 웃
آخرین بـاری کـه از تـه دل بـرای رفـتـنـت گـــــریـه کــردم گـفـتـی: تـمـامـش کـن . . . از آن روز بـه احـتـرامـت چـنـان از تـه دل مـی خـنـدم کـه گــاهــی فــرامــوشـــم مـــیـشــود رفـــــتـــــه ای
yedokhtare 웃
صبور باش خدا! هيچ گرسنه اي باقي نمي ماند ... شک ندارم ، همين روزها ، همه ســــــــــــيـــــــــــ ـر ميشوند ؛ از زنـدگـــي ...
yedokhtare 웃
باید تنها باشی تا عمق فاجعه را بفهمی ... راستش این شبها درست همین شبهای پاییزی همین شبهای بارونی سیگار برای آدم های تنها نقش معشوقه ای بازی میکند که سا لهاست که چشم به راهش موندی ...
yedokhtare 웃
نقطه ضعفت،موهای بلند من بود می خواهم کوتاهشان کنم بر نمی گردی؟
yedokhtare 웃
به هـر آدمی پیـله نكنیـن ! توهـم پـروانه شـدن می گیـرن ، بعضی از این کرمهـای خاکـی ...