دلش خون میومد... سرش کبود شده بود و زیر چشماش گوووود... زانوی شلوارش پاره بود... یقه ش باز بود...ینی دکمه ای برای بستنش نبود...! دلم براش سوخخخت... چسب زخم دردها و خونریزی هاش شدم... چندروزی توی آغوشش بودم... ولی نمیفهمیدم که به مرور دارم کهنه تر و زشت تر میشم... وقتی زخم هاش خوب شد منو کند... بهش محکم چسبیده بودم نمیخواستم ازش جدا شم ولی زور بازوی اون کجا و چسب من کجا؟ کاش زودتر میفهمیدم که چسب زخم ها یه بار مصرف اند...
خیر سرمون رفتیم شمع روشن کردیم حاجتمونو بگیریم یه زنه هم اومد شمعشو پیش شمعای من روشن کرد بعد شمعش افتاد رو شمعای من حاجتا قاطی شد الان حالت تهوع بهم دس داده