yedokhtare 웃
من و باد و بارون .... رفیق صمیمی
yedokhtare 웃
مادرم نماز مي خواند و من آواز ! . . . . . عقايدمان چقدر فرق دارد ! او خداي خودش را دارد منم خداي خودم را ! خداي او بر روي قانون و قاعده است و از قديم همين بوده ! خداي من بر اساس نيازم و تجربياتم است و هر روز کامل تر از ديروز است ! او خدا را در کنج خانه و معجزه مي بيند ! من خدا را در آسمان ها و درون خودم ! در قطره اي باران ، بغض هايي پر از اشک ، در شادي از ته دل ! در ثانيه به ثانيه زندگيم ! او جلوي خدايش سجده ميکند ! ولي من در آغوش خدايم آرام ميگيرم ! نمي دانم خداي من واقعي تر است يا او !
yedokhtare 웃
آهسته گفت برایم دعا کن تا به آرزویم برسم. چه شب ها که اشک ریختم و به درگاهش دعا کردم تا به آرزویش برسد. غافل از اینکه تنها آرزویش جدایی از من بود.
yedokhtare 웃
حالا که تمام راه را آمده ام حالا که تا تو هیچ نمانده چقدر دیر خدا یادش آمد که ما قسمت هم نیستیم ...
yedokhtare 웃
پاییـــــز که بـــاشد جُـــمعـــه هم بـــــاشد غـــــروب هَــــم بـــ ـــــآشد تَـــنـــها هَــــم بــــاشی مَــــگَــــر گَــــند تَـــر از این هَــــم میشَـــــود ؟!!!
yedokhtare 웃
یه روزایـــی ✗ یه شبــــایی ✗ به یه آدمای خــــاصی خیلــــی احتیـــــاج داری ✗ گوشیت و بر میـــداری شمـــارش و بگیری ✗ امــــا میدونی بـــی فایــــدس ✗ اینقــــدر دلگیـــــر و دلتنــــگی که یهو به خــــودت میـــای ✗ می بینی خیــــره شدی به یه صفحـــه ی خالـــی بی جــــواب ✗ اشــــکات سرازیــــر شدن ✗ بعد با خــــودت فقط یه جملــــه میگی ✗ اون همــــه دوســــت داشتن ✗ آخــــرش چـــــرا این طـــــوری شد ...؟ ✗
yedokhtare 웃
در سر زمين. من آغوش ها براي بدرقه گشوده مي شود!!!!!