yedokhtare 웃
من و باد و بارون .... رفیق صمیمی
yedokhtare 웃
وای ... از روزی که خُدا را صدا زَنَم ... اِبلیس پاسخم را دَهد ...!
yedokhtare 웃
بـه بـهـار نـیـازی نـدارنـد درخـتـان ِ سـرمـازده ی ِ ایـن شـهـر . . یـک بـار کـه طـول و عـرض ِ ایـن خـیـابـان را قـدم بـزنـی هـمـه سـبـز خـواهـنـد شـد . . .
yedokhtare 웃
یـــادَتــــ زَهـ ــ ر میـــکُنـ ـَـد بـِهــ کــ ــامــَمـــ ـ زنـ ـدِگیـ ــ را
yedokhtare 웃
این دکمهـ ها چهـ گناهیـ دارند کهـ بایــد تمامـ غمـ های مرا تایـــپ کنند ؟؟ این قدر بهـ سرشــان کوبیــده ام کهـ مثل دلــــم زخمیـ شده اند ! اگر زبــان داشتند نفرینمـ میکردند ... امـّا رنگشـــان پریده از دلهره هایـــــمـ !!
yedokhtare 웃
مثل این صدا خفه کن ها میمونه که میذارن سر هفت تیر !! خیانت رو میگم ... بی صدا می کشتت !