yedokhtare 웃
من و باد و بارون .... رفیق صمیمی
yedokhtare 웃
شهر پر است از خاطره های با تو بودن باران که مے بارد همه چیز تازه مے شود و من به زخم کهنهء نیمکتے فکر مےکنم که بر تنش حک شده بود: "آمدم... نبودی"
yedokhtare 웃
جنون بالاتر از این؟؟؟!! که من برای گناه استخاره می کردم ...!!
yedokhtare 웃
یه ﺭﻭﺯﯼ ﻫﻢ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺁﺳﻤﻮﻥ ﻣن ﺁﺑﯽ ﻣﯿﺸﻪ...!
yedokhtare 웃
امروز و فرداهایم ، پس فرداها ، همه و همه خراب شده اند بعد از تو...
yedokhtare 웃
بی تو ترک برداشته ام و به هر بهانه ای ، دلم می شکند ، گاهی گم می شوم پشت پنجره ها و سکوتم را بغض می کنم تا نشنوند صدای شکستنم را
yedokhtare 웃
با اينكه هيچ كس نيومد پيش من شب زده ها چشماي درويش من.... تنها نبودم حتي يك دقيقه با تنهايي كه بهترين رفيقه
yedokhtare 웃
ابراي پاييزي دلگير من ....جوون تراي چهره ي پير من ...چشمهاي من بي خبراي ساده... منتظراي دل به جاده داده...
yedokhtare 웃
شب ها بدون نام تو می آیند و نبودنت دیگر جای خالی ات را پرنمی کند کاش چراغ ماه را خاموش می کردی، شب را نمی دیدم.
yedokhtare 웃
کنار خاطراتم با تو همیشه خنده ست طرحی که از تو دارم شبیه یک پرنده ست....
yedokhtare 웃
جای تو شبها میادش واسه من قصه می خونه می دونه دوسش ندارم ولی باز پیشم می مونه ولی من هنوز نذاشتم توی تخت تو بخوابه چرا اون تو خونه ماست یه سوال بی جوابه
yedokhtare 웃
سر خاک مادر من هیچ کسی گریه نکردش بابا هم هیچی نمی گفت با همون نگاه سردش مادرم باید بدونی بابایی بهونه کرده جای تو تو خونه ما یکی رو نشونه کرده