yedokhtare 웃
من و باد و بارون .... رفیق صمیمی
yedokhtare 웃
پَرده را کِنــــار مے زَنـَم ، بــــــاران خودَش را مے زَند بہ شیـشــہ مـَن خـودم را بـہ آن راه !
yedokhtare 웃
مـیـ בانـے آטּـهـا ڪہ از چـشـم مـیـ اُفـتـنـב ڪجـا مـيـ اُفـتـنـב ؟ בטּـبـال פֿـوבم مـيـگـرבم !
yedokhtare 웃
چقدر هوای تو رو کرده دلم ....
yedokhtare 웃
چقدر خســــته ام چقدر دلــــم کمی احســـاس میخواهد... حتی کمـــــی محبت دروغـــی !!
yedokhtare 웃
تــــو خـــــــاص نبـــــــــــودی گلـــــــــــــم ....احساس من به تــــو خاص بــــــــــود ..
yedokhtare 웃
دلم گرفت از آسمون ... هم از زمین هم از زمون ... تو زندگیم چقدر غمه ... دلم گرفته از همه ...
yedokhtare 웃
خدایازیرقولت زدی؟ گفتی حق انتخاب داریم پس چرا انتخابمان در آغوش دیگریست؟
yedokhtare 웃
عشقم ....خیلی که دلتنگ میشم ؛ به آسمان نگاه میکنم ... دلم قرص میشود که تو هم زیر همین سقفی ...
yedokhtare 웃
تـازگـے چشمانـم کـم سـو شـده شـماره اش هم بیشتـر ، مسیـج هـاـے عـاشقـانـه ات را نمے بینـم آن همـه خوشحـالیت بـراـے دیدنم را نمـے بینـم . . . عـزیزترین ِ من ، مطمئـنم تـو تلاشت را مےکنـے و ایـن چشم هاـے مـن اسـت کـه تـورا نمے بینـد . . . مـگه نـه ؟
yedokhtare 웃
حالا که رفتهاَی هر روز پشت پنجره میایستم به « شاید دوباره برگردی! » فکر میکنم. چه فایده! هیچکس حتي به اشتباه دو بار به کوچهی بُنبست نمیرود!
yedokhtare 웃
هنووز کوچهها هماناَند خیابانها هماناَند پنجرهها و مردمِ بیرؤیا، همان. تنها تویی که نیستی!