yedokhtare 웃
من و باد و بارون .... رفیق صمیمی
yedokhtare 웃
باور کرده ام ... ، انگار من، برای ِ من ماندن ... کم هستم ... برای ِ ما شدن... زیاد ...
yedokhtare 웃
قلـک ِ بُــغـضهـــايـَــم را کـِنـــار ِ تـــو مـي شـکـَــنَــم . . . ايـن استــــ هَـمــه ي پَـس انــدازهــاي ِ مَــن
yedokhtare 웃
کفش هایم را نده پا برهنه میروم تا در حریم تنهایی خود با نگاه به تاول های پایم عبرت بگیرم ... من کجا؟ عاشقی کجا؟
yedokhtare 웃
بیا قدم بزنیم من با تو تو با هرکه دلَت خواست! فقط بیا قدم بزنیم
yedokhtare 웃
صدای عقربههای این ساعتِ لعنتی خوابِ تو را پَر میدهد از چشمهام. باید قفسی برایت بسازم!
yedokhtare 웃
لعنت بر تو _ گذر _ زمان و بر بی رحمی ات