yedokhtare 웃
من و باد و بارون .... رفیق صمیمی
yedokhtare 웃
تو بکش منم میکشم... طعم خوبی داره بدنیست.... یک بشقاب تواز غصه من بخور... من دو بشقاب از حسرت تو میخورم..... قبل از خوردن بدان غصه مرا هر کسی نمی تواند بخورد.....
yedokhtare 웃
شانه اش را بالا انداخت دستش را میان جیب شلوارش پنهان کرد و دیگر هیچ خبری نشد رفت رفت رفت....
yedokhtare 웃
مـن . . هـر روز ، لـابـه لـاے رویـا هـایـَم ، "تـو" را بـرای دلـم لـقـمـه مـے گـیـرم . . ولـے آخـر شـب ، سـیـر ِ سـیـرَم از بـغـض هـایـے کـه قـورت داده اَم
yedokhtare 웃
آدمهای تنها آزروهای کوچکی دارند شبیه اینکه کسی در خانه را به رویشان باز کند
yedokhtare 웃
همآنجآ نشستهاَم که میدآنی ....و تو آن جآیی نیستی که میدآنم . . !
yedokhtare 웃
میکشم میکشی می کشد ... هر 3 میکشیم!! اما او ناز تورا . . . تو دست از من . . . و من . . . ای وای باز فندکم روو کجا گذاشتم ؟؟
yedokhtare 웃
فشار لب هایم برهم، از خندۀ پنهانی نیست ، تنهاییم تا گلویم رسیده ، میخواهم قورتش دهم ....
yedokhtare 웃
آرزویـــــــ منـــــ مـــاندنـــــ اوستــــ ... امـــّا........... اما خُدایــــــا اگر آرزویـــــ او رفتــــنــــ منْــــ اســـتــــ ؛ آرزویـــــــ او را بـــرآوردهــــ کـــــــنــــ !! مــــــنْـــــ دیگر آرزوییـــــــ ندارمــــــ
yedokhtare 웃
سرم سنگینی می کند !!..... بر تنم ...
yedokhtare 웃
مـَن ... بـا تـمـام ِ کـنـار "او" بـودن هـایـت کـنـار مـے آیـَم . . مـحـض ِ رضـاے خـدا ... حـداقّـل دسـت از سـر خـواب هـایـَم بـردار... لـعـنـتـے . .