yedokhtare 웃
من و باد و بارون .... رفیق صمیمی
yedokhtare 웃
تــو آدَمـ بِمــ آن ... مَـن اَز خُدـا بهشت را پَس میگیرَمـ !!
yedokhtare 웃
حـآلَـتـ تهـَـوُعــ בآرَـمـ ایـטּ حــآلَـتـ تهَــوُعـ ِ لعنتـے بــآ قُرصـ ُ هوآـے ِ آزآב خـ ـوبـ טּـمیشَــوב علـآجَشـ فقطــ بـآلـآ آورבטּ فحشهـآیے اَســتــ ڪـہ بـہ בیگرآטּ بـבهڪارَـمـ...
yedokhtare 웃
مَنـــ خَستـــه ... سیگـــآرَم خَستــــه ... تختــِ پیــ ـــر خَستــــه ... مَنـــ اَز زِندِگی خَستــــــه ... زِندِگـــ ـــــی اَز مَنــــ خَستــــــــه ...
yedokhtare 웃
این زمین زیادی برای تو گرد است ... برو یک جای ِ سر راست تر ... مثلا ... جهنمــــــــــــ !
yedokhtare 웃
چه سخت است!!! هم پاییز باشد... هم ابر باشد.. هم باران باشد.. هم خیابان خیس باشد.. امــــــــــا... نه تو باشی ... نه دستی برای فشردن باشد.. نه پایی برای قدم زدن باشد.. و نه نگاهی برای زل زدن....
yedokhtare 웃
منو یادت میاد یا نه ؟ ، همونکه عاشقش بودی! چقدر راحت، یکی دیگه ،جامو پرکرد، به این زودی
yedokhtare 웃
نمیدونه که دسته تو ، تو دستایه منم بوده بهش بگو که آغوشت ،یه وقت جایه منم بوده
yedokhtare 웃
باهاش خوشبخت و آرومی ، سرت رو شونه ی اونه یه روزی ماله من بودی ، ولی اینو نمیدونه.....
yedokhtare 웃
حقیقت داره یا خوابه؟ که دستات توی دستاشه محاله ، اون نمیتونه ، مثله من عاشقت باشه
yedokhtare 웃
چه فرقی دارد ، پُشت میله ها باشی ؛ یا در خیابانهای شهر در حال قدم زدن ، وقتی که آرزوهایت ، در حبس باشند
yedokhtare 웃
برگـَـــرد.. یادتـــــ ــ ـ را جا گذاشتــــ ـــ ـی.. نمی خواهم عُــمری به این امید باشَـــ ـــ ـم که برای بُردنَش بر می گردی ..