yedokhtare 웃
من و باد و بارون .... رفیق صمیمی
yedokhtare 웃
خــــدایــــا... کم اوردم
yedokhtare 웃
به خاطر هراس از دست دادنت ، چه چیزهایی را که از دست ندادم ...
yedokhtare 웃
گاهي عکسي را مي سوزانيم... گاهي عکسي ما را مي سوزاند... گاهي با ديدن يک عکس ساعت ها گريه مي کنيم... گاهي سالها با يک عکس زندگي مي کنيم...
yedokhtare 웃
دلم می سوزد...برای روزهایی که گذشت و می توانست نگذرد...بی تو !
yedokhtare 웃
مثل همیشــه برای تــو مــی نویســم ، تو هــم به نیــت هر کــه دوســت داری بخــوان
yedokhtare 웃
باران می بارد همه میگویند:چه باران زیبایی هیچ کس نمیگوید: چه ابر دلتنگی........
yedokhtare 웃
خیاط خوبی ست خدا اما دل مرا، به عمد یا سهو،نمی دانم!!… شاید بی هوا تنگ به سینه ام کوک زد…......
yedokhtare 웃
خدایا... بابت آن روز که سرت داد کشیدم متاسفمـــــــــ...!!! من عصبانی بودم برای انسانی که تو میگفتی ارزشــــَش را ندارد و مــــــــــن پا فشاری می کردم
yedokhtare 웃
به اشتیاق اینکه باد، از گونه ی تو بگذرد.. لبهای بی قرار من به باد بوسه میزنند..