yedokhtare 웃
من و باد و بارون .... رفیق صمیمی
yedokhtare 웃
هنوز منتظری بیاد و یار تو شه ....بهار تو مرده دلت چقدر خوشه ...
yedokhtare 웃
ســـ ـال هــــ ـاســـت آغـــوشـــم تــــار ِ تــنــہــایـــے بــســتــہ اســـت . . .
yedokhtare 웃
هیــس ! دختــرها فریــاد نمیکشنــد ، درد-میکشنــــد
yedokhtare 웃
وقتـے خاڪ بر روے جسم بـے جانت ریخت لب هاے خنـבانت را بـہ یاב آورבم בستان مرבه ات را בیـבم ڪـہ چـہ سنگین و بـے نبض بـہ سوے تجزیـہ شـבטּ پیش مـے رفت افتاבنت בر چاه قبر مرا بـہ چاه בلتنگـے فرو برב בلتنگ چشم هاے باز و בست هاے گرمت شـבم ڪـہ בیگر خوراڪ موجوבات خاڪـے مـے شـב چقـב בلم برات تنگ شـבه مامان....
yedokhtare 웃
چه سخت است به یک بیهوده دل بستن......
yedokhtare 웃
دست سرنوشت را . . . باید قطع کرد . . . او دزد "آرزو های" من است . . .!
yedokhtare 웃
قـــهـــرها بـــهـــانــــه اســــت !!! کسی که دوستت دارد ... برای ماندن در بین هزاران نقطه ی سیاه شب حتی اگر یک نقطه ی سپید بیابد دلیلش می کند برای ماندن !!! و کسی که می خواهد برود ... در سپیدی روز حتی اگر نقطه ای سیاه را هم نیابد با انگشتش به گوشه ای اشاره می کند که انگار نقطه ای سیاه یافته !!! کسی که رفتنی است بــــگــــذار بـــرود !!! رودخانه اگر عاشق دریا بود عشقش را به چاه فاضلاب نمی داد !!!
yedokhtare 웃
خستــه که باشی ... زمین و پیاده رو برایت فرقی ندارد می نشینی ... هیچ نگاه مبهوتی آزارت نمی دهد شاید به دیواری هم تکیه بدهی اصلا چه فرقی دارد ... مگر میشود دلت از سنگ هم بگیرد؟؟؟ " همان آدمهایِ انسان نما با دلهایی از سنگ " که خُب فهمیدی دیگر ... فایده ای ندارد!!! شاید جنس سنگ دلشان فرق کند اما خصلتشان مشترک است سنگ که زبان حالیَش نمی شود... فقط شیشه را می شکند...
yedokhtare 웃
یکی رو دوست داشتم ....، هنوزم دارم !