yedokhtare 웃
من و باد و بارون .... رفیق صمیمی
yedokhtare 웃
من ، بـَـدم .. بــدتـــر از اون کــه بشه دوستم داشت ...!.
yedokhtare 웃
گاهی وقتا اینقدر دلت بهونه میگره که حتی خدا هم بیاد بغلت کنه آروم نمیشی دلت فقط با یه چیز آروم میشه دیدن اون و حس کردن دستای گرم و مردونه اش توی دستات..
yedokhtare 웃
تنهایـــــی هــمــــان مــرگ اسـتــــــ کــه رو در بایستــــی دارد ...
yedokhtare 웃
وقـتـی بــــود... زبـانـم نمی چرخید بگویــــم... که دوستــــش دارم... حالا که رفتـــ... عاشقــــانه هـایـم روی ایـن صفحــــات چـرخ مـی زنـنـد... و دوـستـانِ مـجـازی مـی خـوانـنـدشــان ..
yedokhtare 웃
من، تو بهت گرگ و ميشم تو چته ،،،،،،، من زدم تيشه به ريشم تو چته
yedokhtare 웃
مـטּ گم شـُـده اَمـ ؛ .اَز یـــآبنده تقـــآضــــآ مے شـود همچنـــــــــآטּ..بـﮧ بے تفـــــــآوتے خـود اِدآمـﮧ دهد .اِنگـــآر نـﮧ اِنگـــآر