اینکه حرفِ شُمــا بخواد بشه..سخته..سخته از شُمــا نوشتن و . .آدم غصه اش میگیره...نمیدونه چی باید بگه..شاید فعلا" باید به این بسنده کرد:«اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ و عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ
اکنون که می نویسم گویی یکی از سربازان جنگ جهانی دوم هستم.سربازی که زخمی ست و قطره قطره ی خونش را لحظه لحظه از دست می دهد.آنقدر بی حال شده که پس از نوشتن چند کلمه به خلسه ای چند ثانیه ای می رود و باز می گردد..باز می گردد تا بنویسد آنچه بر او و هم رزمانش گذشت.باز می گردد تا بنویسد که جنگ را او آغاز نکرد..او فقط دفاع کرد..دفاع کرد از: آرزوهای بر باد رفته اش.. اشک های بی سرانجامش.. دل ساده و پر غصه اش.. در این جنگ طولانی فرمانده ی دشمن ناشناس بود.اما فرمانده ی من خدا بود..زمزمه هایی از سربازان به گوش می رسد که فرمانده ی دشمن نیز خداست..اما من باور نمی کنم خدا دو رو باشد.باور نمی کنم خدا هم با من باشد و هم با دشمن..
@( غریب )به احترام نرگس ....باران می بارد ! به حرمت کداممان ؟! نمی دانم ! همین اندازه می دانم که صدای پای خداست ! شاید دلی در این حوالی گفته باشد " دوستتــ دارمـــ "
@نیـــلــ ـــــوفر -----چــ ـه جنگــــــی به راه افتــ ـاده بین دل و غــرور ! دل تو را میخواهــد! مدام میگوید به دنبالتــ بیایم و غـــــــ ـــــــرور پاهایم را بسته تو نتـــرس ! جایتــ امن استــ قربانـــی این جنگــ منم !