@شقایقتوی پارک بود دخترک دست در دست مادر وآن مرد... آن مرد با شال گردن سیاه او مرد بادکنک فروش بود مادر در حال برگشت به خانه بود دخترک از مادر بادکنک خواست مادر جوابی نداد.... شاید مادر.... دخترک نیم نگاهی به آن مرد نیم نگاهی به بادکنک قرمز آن مرد دخترک بادکنک قرمز را اشاره کرد و مادر بی اعتنا به او... دخترک بادکنک قرمز را اشاره کرد و گریست دخترک گریست.....
تمام آرزوهایم را
درون بادکنک زرد رنگ
پسر بچه ی همسایه گذاشته ام!
که تمام سنگینیش را
احساس شکسته ام لمس میکند!
وای اگر شاخه های درخت
بادکنک را در آغوش بگیرند! ...
نخند یاسی
14 سال و 5 ماه و 5 روز و 14 ساعت و 3 دقيقه قبلمگه چی گفتم
کتی جون

14 سال و 5 ماه و 5 روز و 14 ساعت و 2 دقيقه قبلبازم یه آشنا
مرسی
یونس غصده نخور
14 سال و 5 ماه و 5 روز و 13 ساعت و 56 دقيقه قبلچیکار میشه کرد غصه نخورم چی بخورم
14 سال و 5 ماه و 5 روز و 13 ساعت و 45 دقيقه قبلرها حالا یادت اومد
14 سال و 5 ماه و 5 روز و 13 ساعت و 44 دقيقه قبل