#Donbaler امکان ارسال پیامک و ایمیل زمانبندی شده فراهم شد.
دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]
(7645 دفعه)
اي شب از روياي تو رنگين شده سينه از عطر توام سنگين شده اي به روي چشم من گسترده خويش شاديم بخشيده از اندوه بيش همچو باراني که شويد جسم خاک هستيم زآلودگي ها کرده پاک اي تپش هاي تن سوزان من آتشي در سايهء مژگان من اي ز گندمزارها سرشارتر اي ز زرين شاخه ها پر بارتر اي در بگشوده بر خورشيدها در هجوم ظلمت ترديدها با توام ديگر ز دردي بيم نيست هست اگر، جز درد خوشبختيم نيست اي دل تنگ من و اين بار نور؟ هايهوي زندگي در قعر گور؟ اي دو چشمانت چمنزاران من داغ چشمت خورده بر چشمان من پيش از اينت گر که در خود داشتم هرکسي را تو نمي انگاشتم درد تاريکيست درد خواستن رفتن و بيهوده خود را کاستن سر نهادن بر سيه دل سينه ها سينه آلودن به چرک کينه ها در نوازش، نيش ماران يافتن زهر در لبخند ياران يافتن زر نهادن در کف طرارها آه، اي با جان من آميخته اي مرا از گور من انگيخته چون ستاره، با دو بال زرنشان آمده از دور دست آسمان جوي خشک سينه ام را آب تو بستر رگهايم را سيلاب تو در جهاني اينچنين سرد و سياه با قدمهايت قدمهايم براه اي به زير پوستم پنهان شده همچو خون در پوستم جوشان شده گيسويم را از نوازش سوخته گونه هام از هرم خواهش سوخته آه، اي بيگانه با پيرهنم آشناي سبزه واران تنم آه، اي روشن طلوع بي غروب آفتاب سرزمين هاي جنوب آه، آه اي از سحر شاداب تر از بهاران تازه تر سيراب تر عشق ديگر نيست اين، اين خيرگيست چلچراغي در سکوت و تيرگيست عشق چون در سينه ام بيدار شد از طلب پا تا سرم ايثار شد اين دگر من نيستم، من نيستم حيف از آن عمري که با من زيستم اي لبانم بوسه گاه بوسه ات خيره چشمانم به راه بوسه ات اي تشنج هاي لذت در تنم اي خطوط پيکرت پيرهنم آه مي خواهم که بشکافم ز هم شاديم يک دم بيالايد به غم آه، مي خواهم که برخيزم ز جاي همچو ابري اشک ريزم هاي هاي اين دل تنگ من و اين دود عود ؟ در شبستان، زخمه هاي چنگ و رود ؟ اين فضاي خالي و پروازها؟ اين شب خاموش و اين آوازها؟ اي نگاهت لاي لائي سِحر بار گاهوار کودکان بيقرار اي نفسهايت نسيم نيمخواب شسته از من لرزه هاي اضطراب خفته در لبخند فرداهاي من رفته تا اعماق دنيا هاي من اي مرا با شور شعر آميخته اينهمه آتش به شعرم ريخته چون تب عشقم چنين افروختي لاجرم شعرم به
@نیلو♥ شیرین خاندان ♥ @امیرفال @ღ azadeeehღ @مصطفی @shiva @mehran313 @♂♀ SεtåЯε ♂♀ @رضارنج بران @قاصــــدک¸¸.•*¨*•♫♪ ♥ @اِبی بن بست. . . @آزاده ایــرانی @amirali @ܓ✿ ツMeena @❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁ @MaRyaM @amirhosein @aynor @مسافر... @✿.•*´BITA ✿.•*´ @هیــــــــــوا @☆ஐsamiraஐ☆ @دیانا
نمیدونم
نمیدونم نداره یا دوست میشی یا نمیشی؟؟؟
خب باشه
العان خوب باشه یعنی چه؟؟
یعنی دوست میشم
گنه كردم گناهي پر ز لذت كنار پيكري لرزان و مدهوش خداوندا چه مي دانم چه كردم در آن خلوتگه تاريك و خاموش در آن خلوتگه تاريك و خاموش نگه كردم بچشم پر ز رازش دلم در سينه بي تابانه لرزيد ز خواهش هاي چشم پر نيازش در آن خلوتگه تاريك و خاموش پريشان در كنار او نشستم لبش بر روي لب هايم هوس ريخت زاندوه دل ديوانه رستم فرو خواندم بگوشش قصه عشق: ترا مي خواهم اي جانانه من ترا مي خواهم اي آغوش جانبخش ترا اي عاشق ديوانه من هوس در ديدگانش شعله افروخت شراب سرخ در پيمانه رقصيد تن من در ميان بستر نرم بروي سينه اش مستانه لرزيد گنه كردم گناهي پر ز لذت در آغوشي كه گرم و آتشين بود گنه كردم ميان بازواني كه داغ و كينه جوي و آهنين بود
آري، آغاز دوست داشتن است گر چه پايان راه ناپيداست من به پايان دگر نينديشم كه همين دوست داشتن زيباست
گفته اند آن زن زني ديوانه است كز لبانش بوسه آسان مي دهد آري، اما بوسه از لب هاي تو بر لبان مرده ام جان مي دهد هرگزم در سر نباشد فكر نام اين منم كاينسان ترا جويم بكام خلوتي مي خواهم و آغوش تو خلوتي مي خواهم و لب هاي جام فرصتي تا بر تو دور از چشم غير ساغري از باده هستي دهم بستري مي خواهم از گل هاي سرخ تا در آن يكشب ترا مستي دهم آه، اي مردي كه لب هاي مرا از شرار بوسه ها سوزانده ئي اين كتابي بي سرانجامست و تو صفحه كوتاهي از آن خوانده ئي!
meyci
ممنون عزیزم یاد گذشته انداخیتم یاد خاطرات خوب گذشته مرسی مرسی مرسی
خواهش می کنم
ديروز بياد تو و آن عشق دل انگيز بر پيكر خود پيرهن سبز نمودم در آينه بر صورت خود خيره شدم باز بند از سر گيسويم آهسته گشودم عطر آوردم بر سر و بر سينه فشاندم چشمانم را نازكنان سرمه كشاندم افشان كردم زلفم را بر سر شانه در كنج لبم خالي آهسته نشاندم گفتم بخود آنگاه صد افسوس كه او نيست تا مات شود زينهمه افسونگري و ناز چون پيرهن سبز ببيند بتن من با خنده بگويد كه چه زيبا شده اي باز او نيست كه در مردمك چشم سياهم تا خيره شود عكس رخ خويش ببيند اين گيسوي افشان بچه كار آيدم امشب كو پنجه او تا كه در آن خانه گزيند او نيست كه بويد چو در آغوش من افتد ديوانه صفت عطر دلاويز تنم را اي آينه مردم من از اين حسرت و افسوس او نيست كه بر سينه فشارد بدنم را من خيره به آئينه و او گوش بمن داشت گفتم كه چسان حل كني اين مشكل ما را بشكست و فغان كرد كه از شرح غم خويش اي زن، چه بگويم، كه شكستي دل ما را
نيست ياري كه مرا ياد كند ديده ام خيره به ره ماند و نداد نامه اي تا دل من شاد كند خود ندانم چه خطائي كردم كه ز من رشته الفت بگسست در دلش جائي اگر بود مرا پس چرا ديده ز ديدارم بست هر كجا مي نگرم، باز هم اوست كه بچشمان ترم خيره شده درد عشقست كه با حسرت و سوز بر دل پر شررم چيره شده گفتم از ديده چو دورش سازم بي گمان زودتر از دل برود مرگ بايد كه مرا دريابد ورنه درديست كه مشكل برود تا لب بر لب من م لغزد مي كشم آه كه كاش اين او بود كاش اين لب كه مرا مي بوسد لب سوزنده آن بدخو بود مي كشندم چو در آغوش به مهر پرسم از خود كه چه شد آغوشش چه شد آن آتش سوزنده كه بود شعله ور در نفس خاموشش شعر گفتم كه ز دل بردارم بار سنگين غم عشقش را شعر خود جلوه ئي از رويش شد با كه گويم ستم عشقش را مادر، اين شانه ز مويم بردار سرمه را پاك كن از چشمانم بكن اين پيرهنم را از تن زندگي نيست بجز زندانم تا دو چشمش به رخم حيران نيست به چكار آيدم اين زيبائي بشكن اين آينه را اي مادر حاصلم چيست ز خود آرائي در ببنديد و بگوئيد كه من جز او از همه كس بگسستم كس اگر گفت چرا؟ باكم نيست فاش گوئيد كه عاشق هستم قاصدي آمد اگر از ره دور زود پرسيد كه پيغام از كيست گر از او نيست، بگوئيد آن زن ديرگاهيست، در اين منزل نيست
رویا
قبول کن من خواستگار نون خشک داشتم رد کردم بی شوهری هست
خخخخخخخخخخخخخ
اتفاقا دارم بهش فكر ميكنم بهش گفتم ارشد قبول شم مشخص شه كدوم شهر بايد برم جوابتو ميدم گفت هرجا باشي ميام
شوهر کیلویی چند؟؟؟
والا من از عمده فروشي خريدم كلي خريدمش كيلوييشو نميدونم
ممنون آیدا جون تو خوبی؟
خوف خوف خوفم
شكر ميگن شكر نعمت نعمتت افزون كند فكر كنم انقدر گفتم شكر فكر كردن تنهايي و غم برام نعمته
سلام تنهای خودمون
سلام بابايي خوبي؟
ديدمت، واي چه ديداري واي نه نگاهي، نه لب پرنوشي نه شرار نفس پر هوسي نه فشار بدن و آغوشي اين چه عشقي است كه در دل دارم مي گريزي ز من و در طلبت من از اين عشق چه حاصل دارم باز هم كوشش باطل دارم باز لب هاي عطش كرده من لب سوزان ترا مي جويد مي تپد قلبم و با هر تپشي قصه عشق ترا مي گويد بخت اگر از تو جدايم كرده مي گشايم گره از بخت، چه باك ترسم اين عشق سرانجام مرا بكشد تا به سرپرده خاك خلوت خالي و خاموش مرا تو پر از خاطره كردي، اي مرد شعر من شعله احساس منست تو مرا شاعره كردي، اي مرد آتش عشق به چشمت يكدم جلوه ئي كرد و سرابي گرديد تا مرا واله و بي سامان ديد نقش افتاده بر آبي گرديد در دلم آرزوئي بود كه مرد لب جانبخش ترا بوسيدن بوسه جان داد بروي لب من ديدمت، ليك دريغ از ديدن سينه اي، تا كه بر آن سر بنهم دامني تا كه بر آن ريزم اشك آه، اي آنكه غم عشقت نيست مي برم بر تو و بر قلبت رشك به زمين مي زني و مي شكني عاقبت شيشه اميدي را سخت مغروري و مي سازي سرد در دل، آتش جاويدي را
مرسی باشه سعی میکنم کمتر مطلب بزارم تا شما اذیت نشین
رنگ چشمش را چه مي پرسي ز من رنگ چشمش كي مرا پابند كرد آتشي كز ديدگانش سركشيد اين دل ديوانه را دربند كرد از لبانش كي نشان دارم به جان جز شرار بوسه هاي دلنشين بر تنم كي مانده از او يادگار جز فشار بازوان آهنين من چه مي دانم سر انگشتش چه كرد در ميان خرمن گيسوي من آنقدر دانم كه اين آشفتگي زان سبب افتاده اندر موي من آتشي شد بر دل و جانم گرفت راهزن شد راه ايمانم گرفت رفته بود از دست من دامان صبر چون ز پا افتادم آسانم گرفت گم شدم در پهنه صحراي عشق در شبي چون چهره بختم سياه ناگهان بي آنكه بتوانم گريخت بر سرم باريد باران گناه مست بودم، مست عشق و مست ناز مردي آمد قلب سنگم را ربود بسكه رنجم داد و لذت دادمش ترك او كردم، چه مي دانم كه بود مستيم از سر پريد، اي همنفس بار ديگر پر كن اين پيمانه را خون بده، خون دل آن خود پرست تا بپايان آرم اين افسانه را
به لب هايم مزن قفل خموشي كه در دل قصه ئي ناگفته دارم ز پايم باز كن بند گران را كزين سودا دلي آشفته دارم بيا اي مرد، اي موجود خودخواه بيا بگشاي درهاي قفس را اگر عمري به زندانم كشيدي رها كن ديگرم اين يك نفس را منم آن مرغ، آن مرغي كه ديريست به سر انديشه پرواز دارم سرودم ناله شد در سينه تنگ به حسرت ها سر آمد روزگارم بلب هايم مزن قفل خموشي كه من بايد بگويم راز خود را به گوش مردم عالم رسانم طنين آتشين آواز خود را بيا بگشاي در تا پر گشايم بسوي آسمان روشن شعر اگر بگذاريم پرواز كردن گلي خواهم شدن در گلشن شعر لبم با بوسه شيرينش از تو تنم با بوي عطر آگينش از تو نگاهم با شررهاي نهانش دلم با ناله خونينش از تو ولي اي مرد، اي موجود خودخواه مگو ننگ است اين شعر تو ننگ است بر آن شوريده حالان هيچ داني فضاي اين قفس تنگ است، تنگ است مگو شعر تو سر تا پا گنه بود از اين ننگ و گنه پيمانه اي ده بهشت و حور و آب كوثر از تو مرا در قعر دوزخ خانه اي ده كتابي، خلوتي، شعري، سكوتي مرا مستي و سكر زندگانيست چه غم گر در بهشتي ره ندارم كه در قلبم بهشتي جاوداني است شبانگاهان كه مه مي رقصد آرام ميان آسمان گنگ و خاموش تو در خوابي و من مست هوس ها تن مهتاب را گيرم در آغوش نسيم از من هزاران بوسه بگرفت هزاران بوسه بخشيدم به خورشيد در آن زندان كه زندانبان تو بودي شبي بنيادم از يك بوسه لرزيد بدور افكن حديث نام، اي مرد كه ننگم لذتي مستانه داده مرا مي بخشد آن پروردگاري كه شاعر را، دلي ديوانه داده بيا بگشاي در، تا پرگشايم بسوي آسمان روشن شعر اگر بگذاريم پرواز كردن گلي خواهم شدن در گلشن شعر
@نیلو♥ شیرین خاندان ♥ @امیرفال @ღ azadeeehღ @مصطفی @shiva @mehran313 @♂♀ SεtåЯε ♂♀ @رضارنج بران @قاصــــدک¸¸.•*¨*•♫♪ ♥ @اِبی بن بست. . . @آزاده ایــرانی @amirali @بانو جاسمین @❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁ @MaRyaM @amirhosein @aynor @مسافر... @✿.•*´BITA ✿.•*´ @هیــــــــــوا @☆ஐsamiraஐ☆ @دیانا @ܓ✿ ツMeena
بی تربیت
واقعیته دیه
اي شب از روياي تو رنگين شده
14 سال و 1 ماه و 15 روز و 15 ساعت و 20 دقيقه قبلسينه از عطر توام سنگين شده
اي به روي چشم من گسترده خويش
شاديم بخشيده از اندوه بيش
همچو باراني که شويد جسم خاک
هستيم زآلودگي ها کرده پاک
اي تپش هاي تن سوزان من
آتشي در سايهء مژگان من
اي ز گندمزارها سرشارتر
اي ز زرين شاخه ها پر بارتر
اي در بگشوده بر خورشيدها
در هجوم ظلمت ترديدها
با توام ديگر ز دردي بيم نيست
هست اگر، جز درد خوشبختيم نيست
اي دل تنگ من و اين بار نور؟
هايهوي زندگي در قعر گور؟
اي دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پيش از اينت گر که در خود داشتم
هرکسي را تو نمي انگاشتم
درد تاريکيست درد خواستن
رفتن و بيهوده خود را کاستن
سر نهادن بر سيه دل سينه ها
سينه آلودن به چرک کينه ها
در نوازش، نيش ماران يافتن
زهر در لبخند ياران يافتن
زر نهادن در کف طرارها
آه، اي با جان من آميخته
اي مرا از گور من انگيخته
چون ستاره، با دو بال زرنشان
آمده از دور دست آسمان
جوي خشک سينه ام را آب تو
بستر رگهايم را سيلاب تو
در جهاني اينچنين سرد و سياه
با قدمهايت قدمهايم براه
اي به زير پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گيسويم را از نوازش سوخته
گونه هام از هرم خواهش سوخته
آه، اي بيگانه با پيرهنم
آشناي سبزه واران تنم
آه، اي روشن طلوع بي غروب
آفتاب سرزمين هاي جنوب
آه، آه اي از سحر شاداب تر
از بهاران تازه تر سيراب تر
عشق ديگر نيست اين، اين خيرگيست
چلچراغي در سکوت و تيرگيست
عشق چون در سينه ام بيدار شد
از طلب پا تا سرم ايثار شد
اين دگر من نيستم، من نيستم
حيف از آن عمري که با من زيستم
اي لبانم بوسه گاه بوسه ات
خيره چشمانم به راه بوسه ات
اي تشنج هاي لذت در تنم
اي خطوط پيکرت پيرهنم
آه مي خواهم که بشکافم ز هم
شاديم يک دم بيالايد به غم
آه، مي خواهم که برخيزم ز جاي
همچو ابري اشک ريزم هاي هاي
اين دل تنگ من و اين دود عود ؟
در شبستان، زخمه هاي چنگ و رود ؟
اين فضاي خالي و پروازها؟
اين شب خاموش و اين آوازها؟
اي نگاهت لاي لائي سِحر بار
گاهوار کودکان بيقرار
اي نفسهايت نسيم نيمخواب
شسته از من لرزه هاي اضطراب
خفته در لبخند فرداهاي من
رفته تا اعماق دنيا هاي من
اي مرا با شور شعر آميخته
اينهمه آتش به شعرم ريخته
چون تب عشقم چنين افروختي
لاجرم شعرم به
@نیلو♥ شیرین خاندان ♥
14 سال و 1 ماه و 15 روز و 15 ساعت و 19 دقيقه قبل@امیرفال
@ღ azadeeehღ @مصطفی
@shiva @mehran313
@♂♀ SεtåЯε ♂♀ @رضارنج بران
@قاصــــدک¸¸.•*¨*•♫♪ ♥ @اِبی بن بست. . .
@آزاده ایــرانی @amirali
@ܓ✿ ツMeena @❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
@MaRyaM @amirhosein
@aynor @مسافر...
@✿.•*´BITA ✿.•*´
@هیــــــــــوا
@☆ஐsamiraஐ☆
@دیانا