#Donbaler امکان ارسال پیامک و ایمیل زمانبندی شده فراهم شد.
دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]
(7645 دفعه)
امسال ترکوندیم لندن رو
من موافقم با حرف شما ک بجای سلام بگیم درود اما خب سلام هم اسم خداست
دل شکسته من خودم بارها و بارها گفتم به جای سلام بگم درود یه چند روز اینکارو کردم ولی متاسفانه باز یادم رفته
مهدی جان پیش از اسلام آدم باید انسان باشه انسانیت هر کس به فرهنگ وتمدن اونه ما اگه نتونینم اصل خودمون رو داشته باشیم به اسلام نمیرسیم آدمیت آنسانیت ...بعد اسلام بدون زیر بنا هیچ وقت به اصل نمیرسم
آزاده جان ار این به بعد تو یاد من بنداز من یادت تو قطره قطره میتونیم دریا بشیم
مهتاب می تراود مهتاب می درخشد شبتاب نيست يکدم شکند خواب به چشم کس وليک غم اين خفته چند خواب در چشم ترم می شکند. نگران با من استاده سحر صبح می خواهد از من کز مبارک دم او آورم اين قوم به جان باخته را بلکه خبر در جگر ليکن خاری از ره اين سفرم می شکند . نازک آرای تن ساق گلی که به جانش کشتم و به جان دادمش آب ای دريغا به برم می شکند. دستها می سايم تا دری بگشايم بر عبث می پايم که به در کس آيد در و ديئار به هم ريخته شان بر سرم می شکند. می تراود مهتاب می درخشد شبتاب مانده پای آبله از راه دراز بر دم دهکده مردی تنها کوله بارش بر دوش دست او بر در ، می گويد با خود : غم اين خفته چند خواب در چشم ترم می شکند.
در گلستانه دشت هايی چه فراخ! کوههايی چه بلند ! در گلستانه چه بوی علفی می آمد! من در اين آبادی ، پی چيزی می گشتم : پی خوابی شايد ، پی نوری ، ريگی ، لبخندی . پشت تبريزی ها غفلت پاکی بود ، که صدايم می زد . پای نی زاری ماندم ، باد می آمد ، گوش دادم : چه کسی با من حرف می زد ؟ سوسماری لغزيد راه افتادم . يونجه زاری سر راه ، بعد جاليز خيار ، بوته های گل رنگ و فراموشی خاک لب آبی گيوه ها را کندم ، و نشستم ، پاها در آب : " من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هوشيار است! نکند اندوهی ، سر رسد از پس کوه . چه کسی پشت درختان است! هيچ ، می چرد گاوی در کرد. سايه هايی بی لک ، گوشه ای روشن و پاک کودکان احساس ! جای بازی اينجاست. زندگی خالی نيست : مهربانی هست، سيب هست ، ايمان هست. آری تا شقايق هست ، زندگی بايد کرد . در دل من چيزی است ، مثل يک بيشه نور ، مثل خواب دم صبح و چنان بی تابم ، که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر کوه. دورها آوايی است ، که مرا می خواند."
@نیلو♥ شیرین خاندان ♥ @♥ tannaz ♥ @امیرفال @ღ azadeeehღ @مصطفی @shiva @mehran313 @♂♀ SεtåЯε ♂♀ @حُـجَّتـــ @قاصــــدک¸¸.•*¨*•♫♪ ♥ @اِبی بن بست. . . @آزاده ایــرانی @amirali @بانو جاسمین @❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁ @MaRyaM @amirhosein @aynor @✿.•*´BITA ✿.•*´ @هیــــــــــوا @☆ஐsamiraஐ☆
آب آب را گل نکنيم : در فرودست انگار ، کفتری می خورد آب يا که در بيشه دور ، سيره ای پر می شويد . يا که در آبادی ، کوزه ای پر می گردد . آب را گل نکنيم : شايد اين آب روان ، می رود پای سپيداری ، تا فروشويد اندوه دلی . دست درويشی شايد ، نان خشکيده فروبرده در آب . زن زيبايی آمد لب رود ، آب را گل نکنيم : روی زيبا دوبرابر شده است . چه گوارا اين آب ! چه زلال اين رود ! مردم بالا دست چه صفايی دارند ! چشمه هاشان جوشان ، گاوهاشان شيرافشان باد من نديدم دهشان ، بی گمان پای چپرهاشان جاپای خداست . ماهتاب آنجا ، می کند روشن پهنای کلام . بی گمان در ده بالا دست ، چينه ها کوتاه است . غنچه ای می شکفد ، اهل ده باخبرند . چه دهی بايد باشد ! کوچه باغش پر موسيقی باد! مردمان سر رود ، آب را می فهمند . گل نکردندش ، ما نيز آب را گل نکنيم.
افق روشن روزی ما دوباره كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد و مهربانی دست زيبايی را خواهد گرفت. روزی كه كمترين سرود بوسه است و هر انسان برای هر انسان برادری ست . روزی كه ديگر درهای خانه شان را نمی بندند قفل افسانه ايست و قلب برای زندگی بس است. روزی كه معنای هر سخن دوست داشتن است تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردی . روزی كه آهنگ هر حرف ، زندگی ست تا من به خاطر آخرين شعر رنج جستجوی قافيه نبرم. روزی كه هر حرف ترانه ايست تا كمترين سرود بوسه باشد . روزی كه تو بيايی ، برای هميشه بيايی و مهربانی با زيبايی يكسان شود . روزی كه ما دوباره برای كبوترهايمان دانه بريزيم... و من آنروز را انتظار می كشم حتی روزی كه ديگر نباشم .
قاصدک قاصدک هان چه خبر آوردی ؟ از کجا و از که خبر آوردی؟ خوش خبر باشی اما گرد بام و در من بی ثمر می گردی انتظار خبری نيست مرا نه زياری ، نه ز ديار و دياری ، باری برو آنجا که ترا منتظرند برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس قاصدک در دل من ، همه کورند و کرند دست بردار از اين در وطن خويش غريب قاصدک تجربه های همه تلخ ، با دلم می گويند ، که دروغی تو دروغ که فريبی تو فريب قاصدک هان ، ولی آخر ايوای راستی آيا رفتی با باد ؟ با توام ، آيا کجا رفتی آی ، راستی آيا جايی خبری هست هنوز ؟ مانده خاکستر گرمی جايی ، در اجاقی ؟ طمع شعله نمی بندم خردک شوری هست هنوز ؟ قاصدک ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گريند .
@قاصــــدک¸¸.•*¨*•♫♪ ♥
همه جا امن وامان است
چه کسی کشت مرا ؟ همه با آينه گفتم ، آری همه با آينه گفتم ، که خموشانه مرا می پاييد ، گفتم ای آينه با من تو بگو چه کسی بال خيالم را چيد ؟ چه کسی صندوق جادويی انديشه من غارت کرد؟ چه کسی خرمن رويايی گل های مرا داد به باد؟ سر انگشت بر آيينه نهادم پرسان : چه کس آخر چه کسی کشت مرا که نه دستی به مدد از سوی ياری برخاست نه کسی را خبری شد نه هياهويی در شهر افتاد ؟! آينه اشک بر ديده به تاريکی آغاز غروب بی صدا بر دلم انگشت نهاد.
نگاهی يک جهان فرياد نگاهی ، يک جهان فرياد ، نفرين ، خشم قلب آسمان را سخت می کاويد، می کاويد ، می کاويد . زمين لرزيده بود اما نگاهی از شرنگ درد مالامال به دنبال کسی در آسمان ، انگار می گرديد ، می گرديد ، می گرديد . زمين لرزيده بود اما ، نگاهی آتشين ، چون خنجری خونبار ، چيزی از خدا انگار ، می پرسيد ، می پرسيد ، می پرسيد... زمين ، همتای مادر ، قرن ها آن سادگان را با همه توش و توان خويش می پرورد . زگندم زار و شاليزار ،- پاس رنجهاشان - ، سفره می گسترد ، آب از چشمه می آورد! همه شب ، سر به دامانش ، کنار يکدگر ، افسانه می گفتند . زمين ، همتای مادر ، بر سر بالينشان بيدار ، تا آسوده می خفتند ! در آن دوران تاريک و تباه و تلخ بمباران ، - تگرگ مرگ - خزيده کنج پستوها به زير بال هم ، همچون پرستوها اگر خشت و گل آن بام ها - باری - نه چندان مرد ميدان بود زمين ، در زير پاشان ، تکيه گاهی کوه بنيان بود ! چه نيرويی به جان او شبيخون زد ؟ که اين سرگشته ناگاه از مدار خويش بيرون زد! زمين ، آن شب ، چه بدهنگام و بی آرام ، می لرزيد ، می لرزيد ، می لرزيد... زمين ، آن تکيه گاه ، آن جان پناه ، آن کوه ، آن نستوه ، از بنياد می لرزيد ، می لرزيد .... می لرزيد ! می لرزاند ، می لرزيد می پيچاند ، می لرزيد می تاراند ، می لرزيد می چرخاند ، می لرزيد زمين آن شب ، چه وحشتناک ، ناهنجار ، می کوبيد ، می پاچيد ، می پيچيد ، می لرزيد ، می لرزيد... صدای مهربان لای لايت کو ؟ لبت کو ؟ بوسه ات کو ؟ گونه هايت کو؟ نوازش های با جان آشنايت کو؟ بيا ، نور نگاهت را چراغ شامگاهم کن ! بيا آن دست های گرم را پشت و پناهم کن ! بيا در اين سياهی ها ، نگاهم کن ! نگاهم کن !... صدا با گريه می آميخت صدا در گريه می آويخت نه تنها بام و ديوار و در و ايوان ، که گفتی تکيه گاهی آهنين بنيان فرو می ريخت . زمين لرزيده بود اما نگاهی يک جهان فرياد ، نفرين ، خشم نگاهی از شرنگ درد مالامال نگاهی غوطه ور در اشک نگاهی - همچنان تا جاودان نوميد - به دنبال کسی در آسمان ، انگار می گرديد می گرديد می گرديد....
دوستی دل من دير زمانی است که می پندارد: "دوستی" نيز گلی است، مثل نيلوفر و ناز، ساقه ترد و ظريفی دارد. بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد جان اين ساقه نازک را - دانسته - بيازارد! در زمينی که ضمير من و توست، از نخستين ديدار ، هر سخن ، هر رفتار ، دانه هايی است که می افشانيم. برگ و باری است که می رويانيم آب و خورشيد و نسيمش " مهر" است . گر بدانگونه که بايست به بار آيد ، زندگی را به دل انگيزترين چهره بيارايد . آنچنان با تو درآميزد اين روح لطيف ، که تمنای وجودت همه او باشد و بس. بی نيازت سازد ، از همه چيز و همه کس . زندگی ، گرمی دلهای به هم پيوسته ست تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است . در ضميرت اگر اين گل ندميده است هنوز، عطر جان پرور عشق گر به صحرای نهادت نوزيده است هنوز دانه ها را بايد از نو کاشت! آب و خورشيد و نسيمش را از مايه جان خرج می بايد کرد . رنج می بايد برد ، دوست می بايد داشت ! با نلاهی که در آن شوق برآرد فرياد با سلامی که در آن نور ببارد لبخند دست يکديگر را بفشاريم به مهر جام دلهامان را مالامال از ياری ، غمخواری بسپاريم به هم بسراييم به آواز بلند : - شادی روی تو ! ای ديده به ديدار تو شاد باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست تازه ، عطرافشان گلباران باد .
قصه شيرين مهرورزان زمان های کهن هرگز از خويش نگفتند سخن که در آنجا که" تو" يی بر نيايد دگر آواز از "من"! ما هم اين رسم کهن را بسپاريم به ياد هر چه ميل دل دوست، بپذيريم به جان، هر چه جز ميل دل او ، بسپاريم به باد! آه ! باز اين دل سرگشته من ياد آن قصه شيرين افتاد: بيستون بود و تمنای دو دوست. آزمون بود و تماشای دو عشق. در زمانی که چو کبک ، خنده می زد " شيرين" ، تيشه می زد "فرهاد"! نه توان گفت به جانبازی فرهاد : افسوس، نه توان کرد ز بيدردی "شيرين" فرياد . کار "شيرين" به جهان شور برانگيختن است! عشق در جان کسی ريختن است! کار فرهاد برآوردن ميل دل دوست خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن خواه با کوه در آويختن است . رمز شيرينی اين قصه کجاست؟ که نه تنها شيرين ، بی نهايت زيباست : آن که آموخت به ما درس محبت می خواست : جان چراغان کنی از عشق کسی به اميدش ببری رنج بسی . تب و تابی بودت هر نفسی . به وصالی برسی يا نرسی! سينه بی عشق مباد!!
آينه درآينه مژده بده ، مژده بده ، يار پسنديد مرا سايه او گشتم و او برد به خورشيد مرا جان دل و ديده منم ، گريه خنديده منم يار پسنديده منم ، يار پسنديد مرا کعبه منم ، قبله منم ، سوی من آريد نماز کان صنم قبله نما خم شد و بوسيد مرا پرتو ديدار خوشش تافته در ديده من آينه در آينه شد : ديدمش و ديد مرا آينه خورشيد شود پيش رخ روشن او تاب نظر خواه و ببين کاينه تابيد مرا گوهر گم بوده نگر تافته بر فرق فلک گوهری خوب نظر آمد و سنجيد مرا نور چو فواره زند بوسه بر اين باره زند رشک سليمان نگر و غيرت جمشيد مرا هر سحر از کاخ کرم چون که فرو می نگرم بانگ لک الحمد رسد از مه و ناهيد مرا چون سر زلفش نکشم سر ز هوای رخ او باش که صد صبح دمد زين شب اميد مرا پرتو بی پيرهنم ، جان رها کرده تنم تا نشوم سايه خود باز نبينيد مرا
قصيده آبی ، خاکستری ، سياه در شبان غم تنهايی خويش عابد چشم سخنگوی توام من در اين تاريکی من در اين تيره شب جانفرسا زائر ظلمت گيسوی توام. گيسوان تو پريشانتر از انديشه من گيسوان تو شب بی پايان جنگل عطرآلود. شکن گيسوی تو موج دريای خيال. کاش با زورق انديشه شبی از شط گيسوی مواج تو ، من بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم. کاش بر اين شط مواج سياه همه عمر سفر می کردم. من هنوز از اثر عطر نفس های تو سرشار سرور ، گيسوان تو در انديشه من گرم رقصی موزون . کاشکی پنجه من در شب گيسوی پرپيچ تو راهی می جست. چشم من ، چشمه زاينده اشک ، گونه ام بستر رود . کاشکی همچو حبابی بر آب ، در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود . شب تهی از مهتاب ، شب تهی از اختر ابر خاکستری بی باران پوشانده ، آسمان را يکسر . ابر خاکستری بی باران دلگير است و سکوت تو پس پرده خاکستری سرد کدورت افسوس ! سخت دلگير تر است. شوق باز آمدن سوی تو ام هست ، اما ، تلخی سرد کدورت در تو پای پوينده راهم بسته ابر خاکستری بی باران راه بر مرغ نگاهم بسته . وای ، باران باران شيشه پنجره را باران شست از دل من اما ، چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟ آسمان سربی رنگ ، من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ. می پرد مرغ نگاهم تا دور وای ، باران ، باران ، پر مرغان نگاهم را شست . خواب رويای فراموشی هاست! خواب را در يابم که در آن دولت خاموشی هاست. من شکوفايی گلهای اميدم را در رويا ها می بينم ، و ندايی که به من می گويد : " گر چه شب تاريک است دل قوی دار ، سحر نزديک است" دل من در دل شب خواب پروانه شدن می بيند . مهر در صبحدمان داس به دست خرمن خواب مرا می چيند آسمان ها آبی، - پر مرغان صداقت آبی ست- ديده در آينه صبح تو را می بيند . از گريبان تو صبح صادق ، می گشايد پر و بال . تو گل سرخ منی تو گل ياسمنی تو چنان شبنم پاک سحری؟ - نه ، از آن پاک تری . تو بهاری؟ - نه ، - بهاران از توست . از تو می گيرد وام ، هر بهار اينهمه زيبايی را . هوس باغ و بهارانم نيست ای بهين باغ و بهارانم تو! سبزی چشم تو - - دريای خيال. پلک بگشا که به چشمان تو دريابم باز ، مزرع سبز تمن
اگر تو بازنگردی... اگرتو بازنگردی قناريان قفس ، قاريان غمگين را كه آب خواهد داد؟ كه دانه خواهد داد ؟ اگر تو بازنگردی بهار رفته ، - در اين دشت برنمی گردد به روی شاخه گل ، غنچه ای نمی خندد و آن درخت خزان ديده تور سبزش را به سر نمی بندد اگر تو بازنگردی كبوتران محبت ، كبوتران جوان را شهاب ثاقب دستان مرگ خواهد زد شكوفه های درختان باغ حيران را تگرگ خواهد زد اگر تو بازنگردی به طفل ساده خواهر كه نام خوب ترا زنام مادر خود بيشتر صدا زده است چگونه با چه زبانی به او توانم گفت كه برنمی گردی و او كه روی تو هرگز نديده در عمرش ، و نام خوب تو در ذهن كودك معصوم تصوری است هميشه ، - هميشه بی تصوير - هميشه بی تعبير اگر تو بازنگردی نهال های جوان اسير گلدان را كدام دست نوازشگر آب خواهد داد چه كس به جای تو آن پرده های توری را به پشت پنجره ها پيچ و تاب خواهد داد اگر تو بازنگردی اميد آمدنت را به گور خواهم برد و كس نمی داند كه در فراق تو ديگر چگونه خواهم زيست چگونه خواهم مرد
دلم برای کسی تنگ است... دلم برای كسی تنگ است كه آفتاب صداقت را به ميهمانی گل های باغ می آورد وگيسوان بلندش را - به بادها می داد و دست های سپيدش را - به آب می بخشيد دلم برای كسی تنگ است كه آن دونرگس جادو را به عمق آبی دريای واژگون می دوخت و شعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند دلم برای كسی تنگ است كه همچو كودك معصومی دلش برای دلم می سوخت و مهربانی خود را - نثار من می كرد دلم برای كسی تنگ است كه تا شمال ترين شمال و در جنوب ترين جنوب - درهمه حال هميشه در همه جا - آه با كه بتوان گفت كه بود با من و - پيوسته نيز بی من بود و كار من زفراقش فغان و شيون بود كسی كه بی من ماند كسی كه با من نيست كسی ... - دگر كافی ست.
امسال ترکوندیم لندن رو
14 سال و 1 ماه و 19 روز و 19 ساعت و 6 دقيقه قبل
14 سال و 1 ماه و 19 روز و 18 ساعت و 54 دقيقه قبل