Alireza
در انـــــدرون مــــن خـــسـتـــه دل نــــدانـــم کــیــســـت/ کـــه مــــن خــمــوشــم و او در فــــغـــان و در غــوغــاســت!
Alireza
تا سر زلف تو در دست نسیم افتادست/ دل سودازده از غصه دو نیم افتادست
Alireza
هزار دشمنم ار میکنند قصد هلاک/ گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک
Alireza
یک دم غریق بحر خدا شو گمان مبر/ کز آب هفت بحر به یک موی تر شوی
Alireza
ای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ما/ آتش زدی در عود ما نظاره کن در دود ما
Alireza
دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد/ به زیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد
Alireza
یـــارم چــو قــدح بـدسـت گـیـرد / بـازار بـُـتـان شـکــسـت گــیــرد
Alireza
من گوهری عزیز تر از دل نداشتم /کان را به نقد عشق گروگان گذاشتم
Alireza
نشان ز عالم آوارگی نبود هنوز /که ساخت عشق تو آوارهی جهان ما را
Alireza
می رسد روزی که شرط عاشقی دلدادگی ست / آن زمان هر دل فقط یک بار عاشق می شود