Alireza
در انـــــدرون مــــن خـــسـتـــه دل نــــدانـــم کــیــســـت/ کـــه مــــن خــمــوشــم و او در فــــغـــان و در غــوغــاســت!
Alireza
رندی آموز وکرم کن که نه چندان هنر است / حیوانی که ننوشد می و انسان نشود / اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش / که به تلبیس و پیل دیو مسلمان نشود
Alireza
هیچ دوستی بهتر از تنهایی ، برای اهل اندیشه نیست.
Alireza
آنکه از دشمن داشتن می ترسد ، هرگز دوست واقعی نخواهد داشت .
Alireza
به کوچه ای رسیدم که پیرمردی از آن خارج می شد؛ به من گفت :نرو که بن بسته! گوش نکردم، رفتم. وقتی برگشتم و به سر کوچه رسیدم؛ پیر شده بودم!!!
Alireza
نه تو می مانی و نه اندوه و نه هیچیک از مردم این آبادی... به حباب نگران لب یک رود قسم، و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت، غصه هم می گذرد، آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند... لحظه ها عریانند. به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز...
حافظ
گر همچو من افتادهٔ این دام شوی/ ای بس که خراب باده و جام شوی/ ما عاشق و رند و مست و عالم سوزیم/ با ما منشین اگر نه بدنام شوی
حافظ
دو نــصــیــحــت کــنــمــت بــشــنــو و صــد گــنــج بــبــر/ از در عــیــش درآ و بـــه ره عــیـــب مــپـــوی
حافظ
در این ظلمتسرا تا کی به بوی دوست بنشینم/ گهی انگشت بر دندان گهی سر بر سر زانو/ بیا ای طایر دولت بیاور مژدهٔ وصلی/ عسی الایام ان یرجعن قوما کالذی کانوا