دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

Alireza
مرد
امتیاز: 6302

دنبال‌شدگان

(1741 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(639 کاربر)

گروه‌ها

(171 گروه)

بازدید

Alireza
Alireza
در مشاعره

در انـــــدرون مــــن خـــسـتـــه دل نــــدانـــم کــیــســـت/ کـــه مــــن خــمــوشــم و او در فــــغـــان و در غــوغــاســت!

Alireza
55841.jpg Alireza

مترسك رو دوست ندارم چون پرنده ها رو مي ترسونه ......................!!! ولي.....ولی ..........دوسش دارم ........چون تنهايي رو درك مي كنه.

Alireza
Alireza
در مشاعره

آخر چه شد که اين همه نامهربان شدي / چيزي که خوش نداشتم اي دوست، آن شدي

Alireza
Alireza
در مشاعره

یارا بهشت، صحبت یاران همدم است / دیدار یار نامتناسب، جهنم است

Alireza
Alireza
در مشاعره

در جهان بال و پر خويش گشودن آموز / كه پريدن نتوان با پر و بال دگران

Alireza
Alireza
در مشاعره

تمام خانه سکوت و تمام شهر صداست /از این سکوت گریزان ، از آن صدا بیزار

Alireza
Alireza
در مشاعره

زندگاني گر کسي بي عشق خواهد من نخواهم / راستي بي عشق زندان است بر من زندگاني

Alireza
Alireza

آسمون به ماه میگه: عشق یعنی چی؟ ماه میگه بودن درآغوش تو... ماه میگه تو بگو یعنی چی؟ آسمون میگه : انتظار دیدن تو...

Alireza
Alireza
در مشاعره

مرهم نمی نهی به جراحت، نمک مپاش / نوشم نمی دهی به دلم نیشتر مزن

Alireza
Alireza
در مشاعره

مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم/هوا داران کویش را چو جان خویشتن دارم

Alireza
Alireza

غرق خون بود و نمی مرد ز حسرت فرهاد / خواندم افسانه ی شیرین و به خوابش کردم

Alireza
13.jpg Alireza
در Im in love

پروانه به یک سوختن آزاد شد از شمع / بیچاره دل ماست که در سوز و گدازست

Alireza
Alireza
در مشاعره

مي رسد روزي که شرط عاشقي دلدادگيست /آن زمان، هر دل فقط يک بار عاشق مي شود

Alireza
soll.jpg Alireza
در دوره

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی. پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه میکرد…..... در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب میکرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد. خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد…. در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد. - آهای، آقا پسر! پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد. پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید: - شما خدا هستید؟ - نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم. - آها، میدونستم که با خدا نسبتی دارید...........!!!

این ارسال را بازنشر کرده است.
Alireza
Alireza
در مشاعره

در هیچ موقفم سرگفت و شنید نیست/ الا در آن مقام که ذکر شما رود

Alireza
Alireza

زن در حالی که در آینه نگاه میکنه به شوهرش میگه: من جدیدا" خیلی وحشتناک، چاق و زشت به نظر میرسم.. لطفا یه چیز خوب به من بگو . شوهر: بیناییت فوق العادست عزیزم...!!!!