Alireza
در انـــــدرون مــــن خـــسـتـــه دل نــــدانـــم کــیــســـت/ کـــه مــــن خــمــوشــم و او در فــــغـــان و در غــوغــاســت!
Alireza
گاهی وقتها فکرکردن به بعضی ها , ناخوداگاه لبخندی روی لبات میشونه . دوست دارم این لبخندهای بیگاه و این بعضی ها رو ...
Alireza
ترسم كه اشك در غم ما پرده در شود / وين را ز سر به مهر به عالم سمر شود
Alireza
منكران را هم ازين مى دو سه ساغر بچشان / و گر ايشان نستانند روانى به من آر
Alireza
دانی که چرا سر نهان با تونگویم؟ / طوطی صفتی طاقت اسرار نداری
Alireza
تو این عکس تصویر چند تا آدم هست؟
Alireza
آن کبوتر ز لب بام وفا شد سفری/ ما هم از کارگه دیده نهان شد چو پری
Alireza
تا کی چو باد سربدوانی به وادیم /ای کعبهی مراد ببین نامرادیم
Alireza
ماهم آمد به در خانه و در خانه نبودم/ خانه گوئی به سرم ریخت چو این قصه شنودم
Alireza
موی سپید خندد برآن کسی کــه گوید/بالاتر از سیاهی رنگ دگر نباشد
Alireza
دی می شد و گفتم صنما عهد به جای آر/ گفتا غلطی خواجه در این عهد وفا نیست
Alireza
هفت جا نفس خود را حقیر دیدم. نخست : هنگاميکه به پستي تن مي داد تا بلندي يابد، دوم : آنگاه که در برابر از پاافتادگان ميپريد، سوم : آنگاه که ميان آساني و دشوار مختار شد و آسان را برگزيد، چهارم : آنکه گناهي مرتکب شد و با يادآوري اينکه ديگران نيز همچون او دست به گناه ميزنند ، خود را دلداري داد، پنجم : آنگاه که از ناچاري، تحميل شدهاي را پذيرفت و شکيبايياش را ناشي از توانايي دانست، ششم : آنگاه که زشتي چهرهاي را نکوهش کرد، حال آن که يکي از نقابهاي خود بود، هفتم : آنگاه که آواي ثنا سرداد و آن را فضيلت پنداشت.
Alireza
نیازارم ز خود هرگز دلی را / که می ترسم در او جای تو باشد
Alireza
می خواهمت چنان که شب خسته خواب را / می جویمت چنانکه لب تشنه آب را
Alireza
زندگي مثل پيانو است ، دكمه هاي سياه براي غم ها و دكمه هاي سفيد براي شادي ها . اما زماني ميتوان آهنگ زيبايي نواخت كه دكمه هاي سفيد و سياه را با هم فشار دهي...
Alireza
در دلم بود كه بي دوست نباشم هرگز / چه توان كرد كه سعي من و دل باطل بود