Alireza
در انـــــدرون مــــن خـــسـتـــه دل نــــدانـــم کــیــســـت/ کـــه مــــن خــمــوشــم و او در فــــغـــان و در غــوغــاســت!
Alireza
تن ز جان و جان ز تن مستور نیست/ لیک کس را دید جان دستور نیست
Alireza
به یاد روی مه آلوده اش غزل خوانم...
Alireza
مرا نبین که به گلشن و چمن خارم /امید آمدنت را به روی گل دارم
Alireza
در هیچ موقفم سرگفت و شنید نیست/ الا در آن مقام که ذکر شما رود
Alireza
گه نعره زدی بلبل، گه جامه دریدی گل /تا یاد تو افتادم، از یاد برفت آن ها
Alireza
من که بر درد حریصم چه کنم درمان را /سعدیا عمر عزیزست به غفلت مگذار
Alireza
منم خلیفه تنهای رانده از فردوس/ خلیفه ای که از آغاز تاج و تخت نداشت
Alireza
عهد و پیمان فلک را نیست چندان اعتبار /عهد با پیمانه بندم شرط با ساغر کنم
Alireza
دلا در عاشقی ثابت قدم باش / که در این ره نباشد ، کار بی اجر
Alireza
تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب * بدین سان خواب ها را باتو زیبا می کنم هر شب
Alireza
یاری اندر کس نمی بینیم یاران را چه شد؟/دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد؟
Alireza
مژده ای دل كه مسیحا نفسی می آید /كه ز انفاس خوشش بوی كسی می آید /از غم هجر مكن ناله و فریاد كه دوش /زده ام فالی و فریاد رسی می آید
Alireza
اگر گم کرده ای دل کلید استجابت را/ بیا یک لحظه با ما باش پیدا کردنش با من
Alireza
الا يا ايها الساقي ادر کاسا و ناولها / که عشق آسان نمود اول ولي تالار و شام و عاقد و عکاس و آرايشگر و فيلم و لباس و تاج و کفش و کيف و ساک و سکه و شمش و پلاک و شمعدان و ساعت و زنجير و سرويس طلا آن هم ازآن خوشگلها ... واز اين جور مشکلها ...