دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

Alireza
مرد
امتیاز: 6302

دنبال‌شدگان

(1741 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(639 کاربر)

گروه‌ها

(171 گروه)

بازدید

Alireza
Alireza
در مشاعره

در انـــــدرون مــــن خـــسـتـــه دل نــــدانـــم کــیــســـت/ کـــه مــــن خــمــوشــم و او در فــــغـــان و در غــوغــاســت!

Alireza
Alireza
در مشاعره

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند/ آیا بود که گوشه ی چشمی به ما کنند؟

Alireza
Alireza
در مشاعره

دوستان همدلم ساز مخالف می زنند / مشکل از ناسازی ساز بد آهنگ من است

Alireza
Alireza
در مشاعره

سالکی گفت چه داری آرزو؟ گفتم سکوت / معنی صد نکته را در یک سخن پیچیده ام

Alireza
Alireza
در مشاعره

تو را که درد نباشد ز درد ما چه تفاوت // تو حال تشنه ندانی که در کناره ی جویی

Alireza
Alireza
در مشاعره

تا بیاسایم در این هنجار و ناهنجارها /کرده ام یک کشتزار پنبه را در گوش چشم

Alireza
56637_617.jpg Alireza

آیا می دانید چشم انسان معادل یک دوربین 135 مگا پیکسل عمل می کند !

Alireza
soll.jpg Alireza

هنگامی که به خورشید می نگرید 8 دقیقه قبلش را مشاهده می کنید !

Alireza
Alireza

چرچیل(نخست وزیر اسبق بریتانیا) روزی سوار تاکسی شده بود و به دفتر bbc برای مصاحبه می رفت. هنگامی که به آن جا رسید به راننده گفت آقا لطفاً نیم ساعت صبر کنید تا من برگردم. راننده گفت: “نه آقا! من می خواهم سریعاً به خانه بروم تا سخنرانی چرچیل را از رادیو گوش دهم” . چرچیل از علاقه ی این فرد به خودش خوشحال و ذوق زده شد و یک اسکناس ده پوندی به او داد. راننده با دیدن اسکناس گفت: گور بابای چرچیل! اگر بخواهید، تا فردا هم اینجا منتظر میمانم!

Alireza
Alireza
در Im in love

در مطب دکتر به شدت به صدا درامد . دکتر گفت: در را شکستی! بیا تو ......... در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود ، به طرف دکتر دوید: آقای دکتر! مادرم! و در حالی که نفس نفس میزد ادامه داد: التماس میکنم با من بیایید! مادرم خیلی مریض است. دکتر گفت: باید مادرت را اینجا بیاوری ، من برای ویزیت به خانه کسی نمیروم . دختر گفت: ولی دکتر ، من نمیتوانم. اگر شما نیایید او میمیرد! و اشک از چشمانش سرازیر شد. دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود. دختر دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد، جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود. دکتر شروع کرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد. او تمام شب از آن زن مراقبت کرد، تا صبح که علایم بهبودی در او دیده شد. زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکر کرد. دکتر به او گفت: باید از دخترت تشکر کنی. اگر او نبود حتما میمردی! مادر با تعجب گفت: ولی دکتر ، دختر من سه سال است که از دنیا رفته!

Alireza
Alireza

عتیقه‌فروشی، در روستایی به منزل رعیتی ساده وارد شد. دید کاسه‌ای ن[!] و قدیمی دارد که در گوشه‌ای افتاده و گربه در آن آب می‌خورد. دید اگر قیمت کاسه را بپرسد رعیت ملتفت مطلب می‌شود و قیمت گرانی بر آن می‌نهد… لذا گفت: عموجان چه گربه قشنگی داری! آیا حاضری آن را به من بفروشی؟ رعیت گفت: چند می‌خری؟ گفت: یک درهم. رعیت گربه را گرفت و به دست عتیقه‌فروش داد و گفت: خیرش را ببینی. عتیقه‌فروش پیش از خروج از خانه با خونسردی گفت: عموجان این گربه ممکن است در راه تشنه‌اش شود بهتر است کاسه آب را هم به من بفروشی. رعیت گفت: امکان ندارد! من با این کاسه تا به حال پنج گربه فروخته‌ام. کاسه ام فروشی نیست!!!!

Alireza
soll.jpg Alireza
در دوره

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی. پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه میکرد…..... در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب میکرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد. خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد…. در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد. - آهای، آقا پسر! پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد. پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید: - شما خدا هستید؟ - نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم. - آها، میدونستم که با خدا نسبتی دارید...........!!!

این ارسال را بازنشر کرده است.
Alireza
k218 - Copy.jpg Alireza

تا جوان هستید باید سعی کنید روحیات و اخلاقیات خودتونو اصلاح کنید... در غیر اینصورت تا ابد خصوصیات بد ، همراهتون خواهد بود... شخصیّت آدمها با (پررو بازی) و (بی ادبی) و غیره بدست نمیاد... چرا نباید بهترین باشیم؟ چرا خودمون الگوی دیگران نباشیم؟

Alireza
Alireza

اما وقتی میخوایم فحش بدیم تعریف میكنیم. مثلاً: برو شازده...!!! چی میگی مهندس ...؟!! بابا نابغه....!!! آخه آدم حسابی...!!! خیلی دكتری...!!! ببین خیلی باحالی...!!! خیلی با شعوری واقعا!!!

Alireza
Alireza

توجه کردین وقتی میخوایم از كسی تعریف كنیم بهش فحش میدیم. مثلا: عجب نقاشیه بیشرف!!! چه دست فرمونی داره عوضی!!! چقدر خوب میخونه نامرد!!! چه گیتاری میزنه ناکس!!! استاده كامپیوتره بی ناموس!!! عجب گلی زد حرومزاده!!!

Alireza
Alireza

اي دل چه انديشيده اي در عذر آن تقصيرها؟/زان سوي او چندان وفا، زين سوي تو چندين جفا/ زان سوي او چندان كرم، زين سو خلاف و بيش و كم/زان سوي او چندان نعم، زين سوي تو چندين خطا