Alireza
در انـــــدرون مــــن خـــسـتـــه دل نــــدانـــم کــیــســـت/ کـــه مــــن خــمــوشــم و او در فــــغـــان و در غــوغــاســت!
Alireza
تا تو نگاه میکنی کار من آه کردن است/ای به فدای چشم تو این چه نگاه کردن است
Alireza
مردان عشق را به هیاهو چه حاجت است / رندان روزگار خموشی گزیده اند
Alireza
در جهان بال و پر خويش گشودن آموز / كه پريدن نتوان با پر و بال دگران
Alireza
ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است / بردار ز رخ پرده که مشتاق لقاییم
Alireza
در سمت توام دلم باران ، دستم باران ، دهانم باران , چشمم باران, روزم را با بندگی تو پاگشا میکنم , هر اذانی که می وزد پنجره ها باز می شود یاد تو بوران می کند , هر اسم تو را که صدا می زنم ماه در دهانم هزار تکه میشود , کاش من همه بودم با همه دهان ها تو را صدا می زدم… کفش های ماه را به پا کرده ام… دوباره عازم توام… تا بوی زلف یار در آبادی من است هر لب که خنده ای کند از شادی من است . زندگی با تو… زندگی همین حالاست .
Alireza
من دست شسته ام از غرورم برای تو / افتاده ام چو قطره شبنم به پای تو
Alireza
در دل هوسي هست دريغا نفسي نيست / ما را نفسي نيست كه در دل هوسي نيست
Alireza
مردم از فتنه گریزند و ندانند که ما / به تمنای تو در حسرت رستاخیزیم
Alireza
یک نعره مستانه ز جایی نشنیدیم /ویران شود این شهر که میخانه ندارد
Alireza
در دلم بود كه بي دوست نباشم هرگز / چه توان كرد كه سعي من و دل باطل بود
Alireza
یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتیم / در میان لاله و گل آشیانی داشتیم
Alireza
شبي مجنون به ليلي گفت کاي محبوب بي همتا / تو را عاشق شود پيدا ولي مجنون نخواهد شد
Alireza
آتش از برق نگاهت ريختي بر جان من / خواستي تا در ميان شعله ها آبم کني