Alireza
در انـــــدرون مــــن خـــسـتـــه دل نــــدانـــم کــیــســـت/ کـــه مــــن خــمــوشــم و او در فــــغـــان و در غــوغــاســت!
Alireza
رسم عاشق نیست با یک دل دو دلبر داشتن/ یا ز جانان یا ز جان باید که دل برداشتن
Alireza
افسوس که آنچه برده ام باختنی ست / بشناخته ها تمام نشناختنی ست/ برداشته ام هر آنچه باید بگذاشت / بگذاشته ام هرآنچه برداشتنی ست
Alireza
تا جهان باقی و آئین محبت باقی است/ شعر حافظ همه جا ورد زبان خواهد بود
Alireza
وفایی نیست در گل ها منال ای بلبل مسکین/ کزین گلها پس از ما هم فراوان روید از گلها
Alireza
تا می توانی در جهان ساده و یک رنگ باش/ قالی از صد رنگ بودن زیر پا افتاده است
Alireza
تلقین و درس اهل نظر، یک اشارت است/ گفتم کنایتیّ و مکرّر نمی کنم
Alireza
دلفریبان نباتی همه زیور بستند/ دلبر ِ ماست که باحُسن خداداد آمد
Alireza
شكرانه زور آوری روز جوانی/ آن است كه قدر پدر پير بدانی
Alireza
در راه عشق، تکیه به تدبیر عقل خویش/ با چتر زیر سایهی بهمن نشستن است
Alireza
ای آفتاب آهسته تر بر بام قصرش زن قدم/ ترسم صدای سایه ات خوابست بیدارش کند
Alireza
مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز/ ور نه در محفل رندان خبری نیست که نیست