2yousef
داشتم از این شهر میرفتم صدایم کردی جا ماندم از کشتی ای که رفت و غرق شد البته... این فقط می تواند یک قصه باشد در این شهر دود و آهن دریا کجا بود که من بخواهم سوار کشتی شوم و... تو صدایم کنی فقط می خواهم بگویم تو نجاتم دادی تا اسیرم کنی
2yousef
بارانی مورب در نیمروزی آفتابی هیچ اتفاقی نیافتاده است تنها تو رفته ای اما من قسم می خورم که این باران بارانی معمولی نیست حتما جایی دور دریایی را به باد داده اند
2yousef
"آدمها مثل ِ کتابها هستند"
2yousef
هیچ در اندیشه نیم . فقط این دانم ، که قلم ، احساس مرا می خواند / شب و روزم همه دم ، دل نام تو را می نامد . رو به هر سو که روم ، دست به هر شانه برم ، چشمها ، چشمان تو را می یابد . هیچ در اندیشه نیم
2yousef
نیما غم دل گو که غریبانه بگرییم
2yousef
اندرزهای شکسپیر برای لذت از زندگی
2yousef
میان بازها یک باز تنهاست .... در اوج قله بی اواز تنهاست ... کبوتر با کبوتر هم غریب است... کبوتر با کبوتر باز تنهاست...!
2yousef
آمدی جانم بسوزی ســـــوختی دیگر برو
2yousef
سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت