2yousef
تا که بودیم ، نبودیم کسی / کشت ما را غم بی هم نفسی/ تا که خفتیم همه بیدار شدند / تا که مردیم همگی یار شدند / قدر آن شیشه بدانید که هست / نه در آن لحظه که افتاد و شکست . . .
2yousef
این دلی که شکستی مال من نبود خیلی وقت پیش تقدیم به تو شد
2yousef
احساس سوختن به تماشا نمی شود / آتش بگیر تا که بدانی چه می کشم . . .
2yousef
یارب تو او را همچو من بر غم گرفتارش مکن / در شهر غربت ای خدا هرگز تو ازارش مکن / هر چند او از رفتنش چشمان من گریان نمود / لیک ای خدای مهربان از غصه پر بارش مکن . . . .
2yousef
در هر نفسم نوای زاریست / در رگ رگ من غم تو جاریست . دارم دلکی به عشق بسته / اما چه دلی ؟ دلی شکسته
2yousef
عاقبت چت کردن(لطفا برداشت شخصی نفرمایید . فقط برای وقت کشی گذاشته ام)
2yousef
نیمه شب پریشب گشتم دچار کابوس
2yousef
ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی / با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را
2yousef
عشق یعنی تو ملامت کن مرا، عشق یعنی می ستایم من تو را ،
2yousef
به سلامتی اونهائی که دوست دارم رو درک می کنند و اونو به حساب کمبودهات نمی ذارن
2yousef
سلامتی اونایی که تو این هوای دو نفره با تنهاییشون قدم میزنن . . .
دلم میخواست تمام آدم های دنیا دلشون صاف بود وطعم عشق را حس میکردن.
14 سال و 10 ماه و 18 روز و 1 ساعت و 27 دقيقه قبلطعم درد جدایی رو حس میکردن و میفهمیدن وقتی عاشق از معشوق جدا میشه و معشوق را با کس دیگری میبینه چه حالی میشه.
خدایا چه کار کنم دردم را به کی بگم؟
به هر کسی که میگم هنوز دوستش دارم میگه دیوانه ام.
غم دلم را به کی بگم؟
اما دیگه مهم نیست چون عشق ما یک طرفه است.
من قلب خود را از او پس میگیرم و آنرا در اعماق دلم مدفون میسازم.
شبهای تاریک را دوست دارم چون یاد آور خاطراتی خوب برای من است.
ستاره های آسمان را دوست دارم چون نورشان مثل نور کمی است که در اعماق قلبم سوسو میکند و هنوز امید به زنده ماندن دارد.
ابرها را دوست دارم چون عشق را میفهمند و به حالم گریه میکنند.
سرما را دوست دارم چون آوازی غم انگیز به همراه می آورد.
گرما را دوست دارم چون نگذاشت قلبم مقلوب و سرد شود.
بهار را دوست دارم چون گلهای سرخ به همراه می آورد همان گلی که او دوست داشت.
تابستان را دوست دارم چون گرمایش مانند سوزش عاشقی میباشد.
پاییز را دوست دارم چون به یاد لحظاتی می افتم که او مانند برگهای پاییزی مرا زیر پای خود خرد کرد و من همچنان هنوز عاشقانه دوستش دارم.
زمستان را دوست دارم چون غم های مرا در پشت برفهای سپیدش پنهان میسازد.
خدا را دوست دارم چون مهربان است .
چون فقط اوست که وقتی از عشق سخن میگویم مرا دیوانه خطاب نمیکند.
اما از جدایی نفرت دارم چون او بود که دستهای مارا از هم جدا کرد و من دیگرهیچوقت او را متعلق به خود ندیدم.
اما هنوز امیدوارم به دیدن دوباره او هر چند که دیگر دستهایش گرمی همیشگی را ندارد.
و من بعد از رسیدن به این آرزوبا خیال راحت چشمهایم را میبندم و از این دنیا به آن دنیا سفر میکنم.
هنوز به دیدن او زنده ام
چرا؟
نمیدانم
چون هنوز دوستش دارم.
چون دلم برایش تنگ شده.
چرا مرا نخواست؟
چرا رهایم کرد؟
چرا مرا کشت؟
چرا؟
چرا؟
چرا؟