مطمئن شد و رفت.ضربه اش کاری بود دل من سخت شکست و چه زشت به من و سادگیم خندید.به من و عشقی پاک که پر از یاد اوست. به یه قلب لطیف که خیالم می گفت تا ابد مال اوست. رفت و من دارم تکه های دل خود را سر هم بند میزنم
روزگاریست که سودای بتان دین من است
غم این کار نشاط دل غمگین من است
دیدن روی تو را دیده جان بین باید
وین کجا مرتبه چشم جهان بین من است
یار من باش که زیب فلک و زینت دهر
از مه روی تو و اشک چو پروین من است
تا مرا عشق تو تعلیم سخن گفتن کرد
خلق را ورد زبان مدحت و تحسین من است
دولت فقر خدایا به من ارزانی دار
کاین کرامت سبب حشمت و تمکین من است
واعظ شحنه شناس این عظمت گو مفروش
زان که منزلگه سلطان دل مسکین من است
یا رب این کعبه مقصود تماشاگه کیست
که مغیلان طریقش گل و نسرین من است
حافظ از حشمت پرویز دگر قصه مخوان
که لبش جرعه کش خسرو شیرین من است
یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش
میسپارم به تو از چشم حسود چمنش
گر چه از کوی وفا گشت به صد مرحله دور
دور باد آفت دور فلک از جان و تنش
گر به سرمنزل سلمی رسی ای باد صبا
چشم دارم که سلامی برسانی ز منش
به ادب نافه گشایی کن از آن زلف سیاه
جای دلهای عزیز است به هم برمزنش
گو دلم حق وفا با خط و خالت دارد
محترم دار در آن طره عنبرشکنش
در مقامی که به یاد لب او می نوشند
سفله آن مست که باشد خبر از خویشتنش
عرض و مال از در میخانه نشاید اندوخت
هر که این آب خورد رخت به دریا فکنش
هر که ترسد ز ملال انده عشقش نه حلال
سر ما و قدمش یا لب ما و دهنش
شعر حافظ همه بیت الغزل معرفت است
آفرین بر نفس دلکش و لطف سخنش
در مورد خانمهای مدیر، لایق و شایسته است كه گفتهاند:
«پشت سر هر مرد موفقی، یك زن مدیری قرار دارد.»
«توماس فولر»:
بزرگترین خوشبختی یا بدبختی هر مردی، همسر اوست.
زن مدیر و پارسا:
از مرد درویش، پادشاه می سازد!!! ...
«لامارتین» شاعر و سیاستمدار فرانسوی:
در شروع هر كار بزرگی، همیشه زنی وجود دارد.
ضربالمثل فرانسوی:
«مردی كه در زندگی خیلی موفق باشد، كشف كنید چگونه زنی داشته است.»
جالب است بدانیم: مردها، عاشق زنهای مدیر، قوی و بااستعداد میشوند و از زنهای ضعیف، متكبر و از خود راضی، اصلاً خوششان نمیآید. بهطور كلی،
هرچه زن توانایی و دانایی بیشتری از خود نشان داده و از اعتمادبهنفس بالاتری برخوردار باشد، نفوذ بیشتری روی مرد داشته و برای مرد قابل احترامتر و جذابتر میشود؛ در حالیکه هرچه زن خودخواهتر و ناآگاهتر باشد، بیشتر مورد تحقیر و نفرت مرد قرار میگیرد.
در مورد خانمهای مدیر، لایق و شایسته است كه گفتهاند:
«پشت سر هر مرد موفقی، یك زن مدیری قرار دارد.»
«توماس فولر»:
بزرگترین خوشبختی یا بدبختی هر مردی، همسر اوست.
زن مدیر و پارسا:
از مرد درویش، پادشاه می سازد!!! ...
«لامارتین» شاعر و سیاستمدار فرانسوی:
در شروع هر كار بزرگی، همیشه زنی وجود دارد.
ضربالمثل فرانسوی:
«مردی كه در زندگی خیلی موفق باشد، كشف كنید چگونه زنی داشته است.»
جالب است بدانیم: مردها، عاشق زنهای مدیر، قوی و بااستعداد میشوند و از زنهای ضعیف، متكبر و از خود راضی، اصلاً خوششان نمیآید. بهطور كلی،
هرچه زن توانایی و دانایی بیشتری از خود نشان داده و از اعتمادبهنفس بالاتری برخوردار باشد، نفوذ بیشتری روی مرد داشته و برای مرد قابل احترامتر و جذابتر میشود؛ در حالیکه هرچه زن خودخواهتر و ناآگاهتر باشد، بیشتر مورد تحقیر و نفرت مرد قرار میگیرد.
دوستان دقت فرمایی آقای Mohammad_H این پست را گذاشته بودند و متاسفانه آقا اسی هم لایک زده بود و بنده با کمال تاسف مجبور یه جواب بودم . امید وارم سایر دوستان نرنجند .
آخرین بیت سعدی : به جز قشر غضنفر ها که از دم خرند .... بنی آدم اعضای یکدیگرند !
زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید و بر روی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.
مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه میخواند. وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. پیش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.
ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمیداشت، آن مرد هم همین کار را میکرد. اینکار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمیخواست واکنشی نشان دهد. وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد : حالا ببینم این مرد بیادب چکار خواهد کرد؟ مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش دیگرش را خورد. این دیگه خیلی پرروئی میخواست! زن جوان حسابی عصبانی شده بود.
در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلیاش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!
خیلی شرمنده شد! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بیسکوئیتهایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد!
اگر همه ما قرار بود درباره عشقمان بنویسم فکر می کردید چند صفحه را سیاه می کردیم؟
و اگر قرار بود هر روز مطلبی درباره احساس و عشقمون بنویسیم تا چه مدتی میتوانستیم مطالب غیر تکراری بنویسیم!
چرا بعضی از ما به عشقمان می گوییم یک دنیا حرف داریم که باید به او بگوییم،آیا اگر قرار باشد همه آنها را بنویسیم بیش از چند صفحه میتوانیم بنویسیم؟
بعضی وقتها عشق یک نفر آنقدر بر دل آدم سنگینی میکند که آدم فکر میکنه یک دنیا را در دل خود جا داده است.
در حقیقت ما یک دنیا حرف نداریم ما یک دل احساس داریم.
اگر قرار بود احساس خودمان را هر روز می نوشتیم شاید هر روز مینوشتیم " دوستت دارم " و کسانی که عشقی در دل دارند میدانند که این جمله هرگز تکراری نخواهد شد و هربار شنیدن آن (یا بهتر بگم فهمیدن آن) حتی از خواندن یک کتاب حرفهای عاشقانه ارزش بیشتری دارد.