2yousef
گل خندان كه نخندد چه كند / علم از مشك نبندد چه كند / نار خندان كه دهان بگشادست/ چون كه در پوست نگنجد چه كند / مه تابان به جز از خوبی و ناز / چه نماید چه پسندد چه كند / آفتاب ار ندهد تابش و نور / پس بدین نادره گنبد چه كند / تن مرده كه برو بر گذری / نشود زنده نجنبد چه كند / دلم از چنگ غمت گشت چو چنگ/ نخورشد نترنگد چه كند"
2yousef
چه بگويم به تو اي رفته ز دست / شدم از مستي چشمان تو مست / شده ام سنگ پرست / مرگ بر آنكس كه دلش را به دل سنگ تو بست
2yousef
دو کبوتر بودند . هر دو هم ناله ی هم . هردو هم خانه ی هم . پر گشودند به صحرای بزرگ . شادمانند تا دشت . لحظه ای چند نغمه خوانند به کوه . روی هر شاخه نشستند . پریدند به شوق . ناگه از سینه ی کوه ، بانگ تیری به همه دشت نشست . رشته ی خواب چمن را بگسست . دو کبوتر بال تا بال به خون غلطیدند . لحظه ی آخر دیدار رسید . ناگهان نغمه ی گرمی ، ناله بر آورد به کوه . ناله ای پر اندوه . ای خدا لحظه ی شادی چه کم است؟ زندگی دشت غم است . اشک من می گوید عمر ما آه و دم است . ای خدا لحظه ی شادی چه کم است؟
2yousef
ای عشق، شکسته ایم، مشکن ما را/ اینگونه به خاک ره میفکن ما را/ ما در تو به چشم دوستی می بینیم/ ای دوست مبین به چشم دشمن ما را
2yousef
عشق يعني خاطرات بي غبار دفتري از شعر و از عطر بهار عشق يعني يك تمنا , يك نياز زمزمه از عاشقي با سوز و ساز عشق يعني چشم خيس مست او زير باران دست تو در دست او
2yousef
دوست داشتن کسي که سزاوار دوستي نيست، اسراف در محبت است. اگر ميخواهي هميشه آرام باشي، دلگيريهايت را روي ماسه و شاديهاي خود را بر روي سنگ مرمر بنويس. اگر کسي را دوست داري که تو را دوست ندارد، سعي نکن از او متنفر شوي، بلکه سعي کن او را فراموش کني
2yousef
تو در من آن تب گرمي كه آبم ميكند كم كم, نگاهت نيز چون مستي خرابم ميكند كم كم, منم آن كهنه ديواري به جا از قلعه هاي سنگ كه باد و آفتاب آخر خرابم ميكند كم كم
2yousef
عشق گلي است كه اگر آن را به قصد تجزيه و تحليل پرپر كنيد، هرگز قادر نخواهيد بود كه آن را دوباره جمع كنيد
2yousef
بايد خريدارم شوي تا من خريدارت شوم / با جون و دل يارم شوي تا عاشق زارت شوم / من نيستم چون ديگران بازيگر بازيگران / اول به دام آرم تو را وانگه گرفتارت شوم
2yousef
خون داغ عشق در رگهای من جاریست باز / لب فرو بستن سکوت تلخ اجباریست باز / چند روزی میشود سودایی سوداییام / در دل شبهای من غوغای بیداریست باز
2yousef
کوک کن ساعتِ خویش! شاطری نیست در این شهرِ بزرگ که سحر برخیزد شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین دیر برمیخیزند...
2yousef
کوک کن ساعتِ خویش! اعتباری به خروسِ سحری، نیست دگر دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است...