2yousef
زندگی تنها در خاک حاصلخیز آزادی شکوفا می شود. اگر عاشق کسی هستی، به او آزادی بیشتری بده.
2yousef
دستان بسیاری از آدم ها به خون عشق شان آغشته است آن ها اکنون به سوگ عشق خویش نشسته اند
2yousef
هرچه بیشتر دوست بداری، خزانه قلبت سرشارتر و پرتر می شود. دوست داشتن، چنان استغنایی می آورد که تو را از شاه و وزیر فراغت می بخسد. عشق از خود مایه می گذارد
2yousef
عاشقان حقیقی، امپراطوران عالم بخشش اند. آنها کاسه به دست نمیگیرند و محبت گدایی نمیکنند. آنها فقط دوست می دارند و دوست می دارند
2yousef
عشق، فقط میبخشد. عشق، هیچ گاه به گرفتن نمی اندیشد. این معجزه عشق است
2yousef
بدون عشق، زندگی ات همه در خواب سپری می شود
2yousef
به دست غم گرفتارم ، بیا ای یار ، دستم گیر
2yousef
من به يكرنگي اين آينه ها مشكوكم ، كه مرا با همه سادگي ام ، چون كلافي پر از گمراهي ، چون مترسك ، پر از ويراني ؛ به هزاران گونه ، مثل يك هيچ نمايان كردند . من در اينجا نفسم تنگ شده است ، بس كه گرداگردم پر از ديوار است
2yousef
غروب سرد بعد از تو چه دلگیر است ای عابر ؛ برای هر قدم یک دم نگاهی کن عقبها را
2yousef
بُگذار کسی نداند که من چگونه به جای ِ نوازش شدن ، بوسیده شدن ، گزیده شدم !...
2yousef
دیروز یکی از اشنایان زنگ زد : اقا مهندس شما را هم 100000تومن در گوشت قربونی سهم کردیم ....گفتم : من که گوشت خواسته بودم ......گفت ما دیگه سهم کردیم .......گفتم پس نصف کن 50000 تومن شریک کن..........شب گوشت را اورد ........1.5 کیلو گوشت .........گفتم مرد حسابی گوشت لخت گوساله 22000 تومن ولی این......33000 .........
2yousef
سر گذشت شب هجران تو با شمع گفتم، آنقدر سوخت که از گفته خود پشیمان شدم
موسی مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهیر آلمانی، انسانی زشت و عجیب الخلقه بود. قدی بسیار کوتاه و قوزی بد شکل بر پشت داشت. موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد که دختری بسیار دوست داشتنی به نام فرومتژه داشت. موسی در کمال ناامیدی، عاشق آن دختر شد، ولی فرمتژه از ظاهر و هیکل از شکل افتاده او منزجر بود. زمانی که قرار شد موسی به شهر خود بازگردد، آخرین شجاعتش را به کار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرین فرصت برای گفتگو با او استفاده کند. دختر حقیقتاً از زیبایی به فرشته ها شباهت داشت، ولی ابداً به او نگاه نکرد و قلب موسی از اندوه به درد آمد.
13 سال و 10 ماه و 24 روز و 4 ساعت و 1 دقيقه قبلموسی پس از آن که تلاش فراوان کرد تا صحبت کند، با شرمساری پرسید:
- آیا می دانید که عقد ازدواج انسان ها در آسمان بسته می شود؟
دختر در حالی که هنوز به کف اتاق نگاه می کرد گفت: بله، شما چه عقیده ای دارید؟
- من معتقدم که خداوند در لحظه تولد هر پسری مقرر می کند که او با کدام دختر ازدواج کند. هنگامی که من به دنیا آمدم، عروس آینده ام را به من نشان دادند، ولی خداوند به من گفت:
- همسر تو گوژپشت خواهد بود.
درست همان جا و همان موقع من از ته دل فریاد برآوردم و گفتم:
- اوه خداوندا! گوژپشت بودن برای یک زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چی زیبایی است به او عطا کن.
فرومتژه سرش را بلند کرد و خیره به او نگریست و از تصور چنین واقعه ای بر خود لرزید.
او سالهای سال همسر فداکار موسی مندلسون بود.