2yousef
عاشقم من قصد هیچ انکار نیست
2yousef
هر کس به طریقی قلک ما می شکند / آمریکا جدا ، روس جدا می شکند /آمریکا اگر می شکند حرفی نیست / از روس بپرسید که چرا می شکند .....از فرمایشات خودم
2yousef
چشمهایم را که میبندم ظاهر میشوی ... پشت پلک هایم مگر اتاق ظهور عکس های توست؟
2yousef
تا راه قلندری نپویی نشود / رخساره بخون دل نشویی نشود/ سودا چه پزی تا که چو دلسوختگان / آزاد به ترک خود نگویی نشود
2yousef
پیرمردی سوار بر قطار به مسافرت می رفت . به علت بی توجهی یک کفش ورزشی وی از پنجره قطار بیرون افتاده بود . مسافران دیگر برای پیرمرد تاسف می خوردند. ولی پیرمرد بی درنگ کفش دیگرش را هم بیرون انداخت.همه تعجب کردند .پیرمرد گفت که یک کفش نو برایم بی مصرف می شود ولی اگر کسی یک جفت کفش نو بیابد ، چه قدر خوشحال خواهد شد." ادم معقول همواره می تواند از سختی ها شادمانی بیافریند و با آنچه از دست داده است فرصت سازی کند
2yousef
عدد 19 کلید رمز اعجاز آمیز بودن قرآن
2yousef
همه کسانی که با تو میخندند دوستان تو نیستند.
2yousef
بعضیها طوری هستند که دوستانشان هر قدر از آنها پایینتر باشند بیشتر دوستشان دارند. چترفیلد
2yousef
آن که از دشمن داشتن میترسد، هرگز دوست واقعی نخواهد داشت. هزلت
2yousef
دوستان فراوان نشان دهنده کامیابی در زندگی نیست، بلکه نشان نابودی زمان، به گونهای گسترده است. ارد بزرگ
2yousef
ابلهترین دوستان ما، خطرناکترین دشمنان هم هستند. سقراط
2yousef
همه محبتت را به پای دوستت بریز ولی همه اسرارت را در اختیار او نگذار. حضرت علی (ع)
بس شنیدم داستان بی کسی
13 سال و 10 ماه و 21 روز و 20 ساعت و 8 دقيقه قبلبس شنیدم قصه ی دلواپسی
قصه ی عشق از زبان هر کسی
گفته اند از می حکایت ها بسی
حال بشنو از من این افسانه را
داستان این دل دیوانه را
چشم هایش بویی از نیرنگ داشت
دل دریغا سینه ای از سنگ داشت
با دلم انگار قصد جنگ داشت
گویی از با من نشستن ننگ داشت
عاشقم من قصد هیچ انکار نیست
لیک با عاشق نشستن عار نیست
کار او آتش زدن من سوختن
در دل شب چشم بر در دوختن
من خریدن ناز او نفروختن
باز آتش در دلم افروختن
سوختن در عشق را از بر شدیم
آتشی بودیم و خاکستر شدیم
از غم این عشق مردن باک نیست
خون دل هر لحظه خوردن باک نیست
آه می ترسم شبی رسوا شوم
بدتر از رسواییم تنها شوم
وای از این صد و آه از آن کمند
پیش رویم خنده پشتم پوزخند
بر چنین نا مهربانی دل مبند
دوستان گفتند و دل نشنید پند
خانه ای ویرانتر از ویرانه ام
من حقیقت نیستم افسانه ام
گر چه سوزد پر ولی پروانه ام
فاش می گویم که من دیوانه ام
تا به کی آخر چنین دیوانگی
پیلگی بهتر از این پروانگی
گفتمش آرام جانی ؟ گفت : نه
گفتمش شیرین زبانی ؟ گفت : نه
گفتمش نا مهربانی ؟ گفت : نه
می شود یه شب بمانی ؟ گفت : نه
دل شبی دور از خیالش سر نکرد
گفتمش افسوس او باور نکرد
خود نمی دانم خدایا چیستم !
یک نفر با من بگوید کیستم !
بس کشیدم آه از دل بردنش
آه اگر آهم بگیرد دامنش
با تمام بی کسی ها ساختم
وای بر من ساده بودم باختم
دل سپردن دست او دیوانگی ست
آه غیر از من کسی دیوانه نیست
گریه کردن تا سحر کار من ست
شاهد من چشم بیمار من ست
فکر می کردم که او یار من ست
نه فقط در فکر آزار من ست
نیتش از عشق تنها خواهش است
دوستت دارم دروغی فاحش است
یک شب آمد زیر و رویم کرد و رفت
بغض تلخی در گلویم کرد و رفت
مذهب او هر چه باداباد بود
خوش به حالش کین قدر آزاد بود
بی نیاز از مستی می شاد بود
چشم هایش مست مادر زاد بود
یک شبه از قوم سیرم کرد و رفت
من جوان بودم پیرم کرد و رفت ... !