2yousef
با صبا افتان و خیزان میروم تا کوی دوست
2yousef
زلف دلبر دام راه و غمزهاش تیر بلاست
2yousef
زنده می مانم تا کتاب عشقم زبان باز کند
2yousef
مرد کشاورزی یک زن نق نقو داشت که از صبح تا نصف شب در مورد چیزی شکایت میکرد. تنها زمان آسایش مرد زمانی بود که با قاطر پیرش در مزرعه شخم میزد. یک روز، وقتی که همسرش برایش ناهار آورد، کشاورز قاطر پیر را به زیر سایه ای راند و شروع به خوردن ناهار خود کرد. بلافاصله همسر نق نقو مثل همیشه شکایت را آغاز کرد. ناگهان قاطر پیر با هر دو پای عقبی لگدی به پشت سر زن و در دم کشته شد. در مراسم تشییع جنازه چند روز بعد، کشیش متوجه چیز عجیبی شد. هر وقت... یک زن عزادار برای تسلیت گویی به مرد کشاورز نزدیک میشد، مرد گوش میداد و بنشانه تصدیق سر خود را بالا و پایین میکرد، اما هنگامی که یک مرد عزادار به او نزدیک میشد، او بعد از یک دقیقه گوش کردن سر خود را بنشانه مخالفت تکان میداد. پس از مراسم تدفین، کشیش از کشاورز قضیه را پرسید. کشاورز گفت: خوب، این زنان می آمدند چیز خوبی در مورد همسر من میگفتند، که چقدر خوب بود، یا چه قدر خوشگل یا خوش لباس بود، بنابراین من هم تصدیق میکردم. کشیش پرسید، پس مردها چه میگفتند؟ کشاورز گفت: آنها می خواستند بدانند که آیا قاطر را حاضرم بفروشم یا نه
2yousef
اه........مونس تنهایی من دمی بیاسای و مرا تنها گذار
2yousef
رویای با تو بودن را نمی توان نوشت نمی توان گفت و حتی نمیتوان سرود با تو بودن قصه شیرینی است به وسعت تلخی تنهایی
2yousef
حتے از هَمین راه دور... شاید تو سُکـوت میـان کلاممــ ـ ـ بـاشـے... دیـده نمی شوی! امـــا مـن، تـو را اِحسـاس مـے كنمـ ... شایــد تــو... هَیاهـوی قلبـمــ ـ ـ بـاشـے ... شنیـده نمـے شوی... امـا مـن، تـو را نـفس مـے کشمـ ـ ـ ... دیوانه وار
2yousef
او که مرا در خود می مکد و من همچنان ساکت می مانم تا تمام شوم!
2yousef
وقتی هرشب به جای هر صدای دیگری تنها صدای ضبط شدهی جیرجیرکها را میشنوی مطمئن باش جایی در خانه تمام کردهای بماند اگر کنار پنجره آمدهای تا سیگارت را آتش بزنی .. ---
2yousef
تو بر نبودنت اصرار کن، من به از دور دوست داشتنات.
2yousef
جز من هیچکس نمیداند دوست داشتن ِ تو کار سادهای نیست.