مرد خیاطی کوزه ای عسل در دکانش داشت.یک روز می خواست دنبال کاری برود. به شاگردش گفت:این کوزه پر از زهر است!مواظب باش آن را دست نزنی!
شاگرد که می دانست استادش دروغمی گوید حرفی نزد و استادش رفت.
شاگرد هم پیراهن یک مشتری را بر داشت و به
دکان نانوایی رفت و آن را به مرد نانوا داد و دو نان داغ و تازه گرفت و
بعد به دکان برگشت و تمام عسل را با نان خورد و کف دکان دراز کشید.
خیاط ساعتی نگذشته بود که بازگشت و با حیرت از شاگردش پرسید:چرا خوابیده ای؟
شاگرد ناله کنان پاسخ داد: تو که رفتی من سرگرم کار بودم،دزدی آمد و یکی از پیراهن ها را دزدید و رفت.
وقتی من متوجه شدم،از ترس تو، زهر توی کوزه را خوردم و دراز کشیدم تا بمیرم و از کتک خوردن و تنبیه آسوده شوم
از نظر من اینکه از اول دیدگاهتُ ببندی یه چیز عادیه ولی اینکه یکی برات دیدگاه بذاره بعد تو ببندی بی ادبیِ الان خودم اینکار رو کردم و قبول دارم زشته اما دلیل داشت ... معذرت ذبیح جان @zabiasadi
سلام
12 سال و 10 ماه و 22 روز و 6 ساعت و 23 دقيقه قبلسلام دوست عزیز
12 سال و 10 ماه و 22 روز و 6 ساعت و 11 دقيقه قبل