دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

zoha-persia

zoha-persia
زن
امتیاز: 421

دنبال‌شدگان

(34 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(83 کاربر)

گروه‌ها

بازدید

zoha-persia
a8803a2b33f750e48d20654dad59068f_500.jpg zoha-persia

هههههههههههه

MehraN
MehraN

سلام. من MehraN هستم، از اعضای جدید ...

na30be
na30be

هر کاری می خواهی بکن. دنیا را آتش بزن آسمان رو به مضحکه بگیر. زمین را تحقیر کن . باد و نفهم و گل را نبو. خنده را فراموش کن و گریه را به خاک بسپار. زیر دیروز دفن شو و در فردا غرق. حتی اگر می خواهی کودکی را پشت سر بگذار هر چه می خواهی بکن اما هیچگاه رویاهایت را فراموش نکن ...

SaⓗaB
SaⓗaB
توسط موبایل

س س س س س لام......صبح آفتابیتون بخیر .....

na30be
na30be

کسى که "عشق" مى کارد ... "اشک" درو مى کند .....

zoha-persia
13f9e001cd5185dbc2a7190bb6a68a91_500.jpg zoha-persia

؟؟؟؟؟؟؟؟

zoha-persia
zoha-persia

دو تا چیز رو کشف کردم 1-وقتی زبونتون بیرونه نمیتونید بگید "ژ"****************2-الان همتون مثل عقب مونده ها زبونتون رو آوردید بیرون دارید حرف "ژ" رو امتحان میکنید

zoha-persia
zoha-persia

دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جرو بحث می کردند. عاقبت یک روز دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد! داروساز گفت اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد، پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهر بریزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد تا در این مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسی به او شک نکند. دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـداری از آن را در غـذای مادر شوهـر می ریخت و با مهربانی به او می داد. هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقای دکتر عزیز، دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد که بمیرد، خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند. داروساز لبخندی زد و گفت: دخترم ، نگران نباش. آن معجونی که ب