@mohammad-h تو بیمارستان که بودیم یه جانباز رو آوردن موجی بود . 20 سال با این درد زندگی کرده بود بستری که شد همسرش نشست کنارش و شروع کرد به گریه کردن پرستار پرسید چی شده ؟ با صورتی کبود و تنی رنجور پرسید : نمیشه خودم تو خونه مراقبش باشم ؟ پرستار گفت : باز حالش بد بشه کتکت بزنه چیکار میکنی ؟ در حالیکه چشمش به همسرش بود جواب داد : خوب منو بزنه بهتر از اینه که خودشو بزنه شوهرمه . عشقمه . دوسش دارم . و باز گریه کرد از پنجره به بیرون نگاه کردم آسمون هم تاب شنیدن نداشت . شروع کرد به باریدن.......
به این میگن آزادی.... بی بی سی: تاکید اوباما بر گزینه وتو در دیدار با محمود عباس کاخ سفید می گوید باراک اوباما، رئیس جمهوری آمریکا، در دیدارش با محمود عباس، رئیس تشکیلات خودگران فلسطینیان، به او هشدار داده که هرگونه درخواستش از شورای امنیت برای پذیرش عضویت کامل کشور فلسطین در سازمان ملل متحد را وتو خواهد کرد.
داستانی از بهجت عارفان « آیت الله محمد تقی بهجت » آیت الله قوچانی نقل می کنند: همان موقع که آقای بهجت در نجف مشغول تحصیل و تهذیب نفس هستند عده ای که مطالب عرفانی را قبول نداشتند نامه ای برای پدر آقای بهجت می فرستند و در مورد ایشان بدگویی و سخن چینی می کنن و می گویند ممکن است فرزندت از درس و بحث، خارج شود. پدر بزرگوار ایشان نامه ای برای آقای بهجت می نویسد که من راضی نیستم جز واجبات، عمل دیگری انجام دهی، حتی راضی نیستم نماز شب بخوانی....ادامه در لینک یا دیدگاه [لينک]
داستانی از بهجت عارفان « آیت الله محمد تقی بهجت »
آیت الله قوچانی نقل می کنند:
همان موقع که آقای بهجت در نجف مشغول تحصیل و تهذیب نفس هستند عده ای که مطالب عرفانی را قبول نداشتند نامه ای برای پدر آقای بهجت می فرستند و در مورد ایشان بدگویی و سخن چینی می کنن و می گویند ممکن است فرزندت از درس و بحث، خارج شود. پدر بزرگوار ایشان نامه ای برای آقای بهجت می نویسد که من راضی نیستم جز واجبات، عمل دیگری انجام دهی، حتی راضی نیستم نماز شب بخوانی.
آقای بهجت می فرماید: « وقتی نامه ی پدرم به دستم رسید، خدمت آقای قاضی (ره) رسیدم و نامه را به ایشان نشان دادم، ایشان فرمودند: شما مقلد چه کسی هستید؟ گفتم : من مقلد آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی (ره) هستم. ایشان فرمودند: باید بروی از مرجع تقلیدتان بپرسید.
آقای بهجت می فرماید: من نزد آقا سید ابوالحسن اصفهانی (ره) رفتم و از ایشان کسب تکلیف کردم، ایشان فرمودند: باید حرف پدرت را اطاعت کنی.
از آن موقع به بعد آقای بهجت سکوت می کنند و چیزی نمی گویند و در سکوت مطلق فرو می روند و حتی برای خرید، از خادم مدرسه تقاضا می کنند تا این کار را برای ایشان انجام دهد؛ چرا که سخن گفتن از واجبات نیست و کار و فعل مباحی می باشد. ایشان گاهی اوقات اجناس مورد نیاز خود را روی کاغذ می نوشتند و به مغازه دار می دادند. ایشان خیلی کم در کوچه و خیابان رفت و آمد می کردند و تمام این کارها به خاطر این بود که می خواستند از یک دستور پدرشان اطاعت کنند؛ اما خداوند راه را کوتاه می کند چون برای خدا حرف پدر را اطاعت می کند، دیگر بزرگان نیز نقل می کنند که « آقای بهجت، بهجت نشد مگر این که عبا را سر می کشیدند و به درس می رفتند و بر می گشتند تا مبادا با کسی برخورد کنند و حرف بزنند؛ چون دستور پدرش این بود. »
یه جمله که آرزوی همست ...آقا نگاهی..... کم نشدین داستان هایی از نظر ائمه المعصومین بر کسی و کن فیکون شدن آن کس... خب دیگه ... عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد ....ای خواجه درد هست و لیکن طبیب نیست... این که نشده تا به حال برای ما...یعنی درکش نکردم تابحال... اما دیشب یچی شبیهشو تجربه کردم... از در صحن انقلاب که وارد شدم... نگاهم که به گنبد طلاییش افتاد، پاهام و تمام بدنم لرزیدند و در هم شکستمو و زانو زدم... نفس نفس زنان بر سنگ صحنش بوسه ای... دیشب خیلی خوب بود... دست به دیوار را میرفتم...کلی زمین خوردم [لينک]
زیارت دیشبم.............کلا چند وقتیه حال و روزی ندارم... بعد ماه رمضون همه حضور خدا رو حس میکنن ،من این روزا حضور رفیق شفیقم شیطان رو... ادامه در لینک یا دیدگاه [لينک]
خیلی قشنگ بود بدنم مور مور شد
13 سال و 9 روز و 11 ساعت و 12 دقيقه قبلممنونم

13 سال و 9 روز و 1 ساعت و 41 دقيقه قبل