asiye
پرغصه ام باورم کن دنیا زندونه برام
asiye
اگه یه روز فرزندی داشته باشم، بیشتر از هر اسباببازی دیگهای براش بادکنک میخرم. بازی با بادکنک خیلی چیزا رو به بچه یاد میده. بهش یاد میده که باید بزرگ باشه اما سبک، تا بتونه بالاتر بره. بهش یاد میده که چیزای دوست داشتنی میتونن توی یه لحظه، حتی بدون هیچ دلیلی و بدون هیچ مقصری از بین برن، پس نباید زیاد بهشون وابسته بشه. و مهمتر از همه بهش یاد میده که وقتی چیزی رو دوست داره نباید اونقدر بهش نزدیک بشه و بهش فشار بیاره که راه نفس کشیدنش رو ببنده، چون ممکنه برای همیشه از دستش بده...
asiye
روی یک طاقچه ی سنگی میون دو قاب رنگی / بودن من و تو با هم داره تصویر قشنگی عکس تو تو قاب خاتم در حصار خالی از غم / حتی در مرگ تن من نمی گیره رنگ ماتم
asiye
انگار پاییز هم بامن هم صداست زانوی غمش را بغل گرفته سرد شده دیگر امیدی برای ادمه دادن ندارد پاییز همانند زندگی منی خودت هستی وشاخه های عریانت تنهای تنها
asiye
پاییز درهیاهوی باد نفس میکشد. و قناری از اتاق فرمان قفس سمفونی بهار را پخش میکند..
asiye
پاییز فصل عشقم من بود اما نام جدایی برآن نهادند نمیدانم به خاطر پاییز بود که عشق من نافرجام بود یا بازهم پاییز بهانه ای است برای دلگرمیم
asiye
بارسفربستم به پاییز منتظرت ماندم ولی نیامدی بی وفا مگر فصل های من و تو چقدر فاصله اشان است
asiye
دیدن عکست تمام سهم من است... از " تــــــــــــو " آن را هم جیره بندی کرده ام ... تا مبادا توقعش زیاد شود !!! دل است دیگر ... ممکن است فردا خودت را از من بخواهد ...
asiye
چمدان خالیم را می بندم میخواهم بروم … به هیچ کجا ای کاش زودتر برسم ….!
asiye
دور دلم نقطه چین میگذارم… شاید به درد کودکی بخورد که با مدادی به هم برساندشان، و به گوش تو برساند که تو را از دلم پاک نکرده ام…!
asiye
مرده شور اونایی رو ببرن که نه لیاقت موندن دارن نه جسارت رفتن! هی میرن و برمیگردن و گند میزنن به زندگی ادم..
asiye
پائیز را دوست دارم به خاطر عدم اعتنایش به بهار و زندگی را تقدس میکنم زیرا روزی هزار بار نفرینش میکنند اما هرگز نمیمیرد
asiye
کاش مثل مژه های چشم بودیم... هر لحظه به یکدیگر میرسیدیم... وقتی هم خسته مان میشد در آغوش هم بودیم