من:سلام استاد!اینم مقاله...استاد: من:.....باز من:این چی استاد؟... استاد:....من....باز من:دیگه این خوبه.نه؟ ....استاد: من .... باز من: استاد بخدا دیگه نیس گوگل هم هنگ کرد خو استاد:بمن چه؟ ومن .... این شرحی از امروز من بید!
سلام از پنجره ای مشرف به داستان / همین اول گله کنم که دوستان فقط در حد لایک همکاری می کنند، این هم منو بی رمق می کنه و هم روند همخانی و با هم نوشتن رو کند می کنه / مهم نیس / من حتا اگه یه دوست باشه که با هم بنویسیم هم، کارم رو ادامه می دم / بریم سراغ ادامه ی حرف ها / از فرمالیسم شروع کردیم و شکلوفسکی، بعد رسیدیم به واژه ی "آشنایی زدایی" که شکر حضرت حق هیشکی یاری نکرد! / یکی از مهمترین بخش های تفکر آشنایی زدایی، زاویه ی دید راوی ست / دوست های گل، ما یک سری داستان های کلاسیک و کهن داریم، اینها می تونه پایه ی تمرین و مشق این جلسه و نشست باشه / مشق اینه: یه روایت و داستان قدیمی رو پیدا کنید / معمولن این داستان ها به شیوه ی دانای کل نوشته شده، یا نهایت یکی از شخصیت های داستان نقل کرده / داستان کوتاه قدیمی ای رو انتخاب کنید، بعد از مطالعه روایت رو تغییر بدید و از زبان راوی جدید داستان رو نقل کنید / دقت کنید / مثال: داستان معروف طوطی و بازرگان / بعد از مطالعه، به طور مثال شما خود طوطی رو انتخاب می کنید و داستان رو از دید طوطی نقل می کنید / چند خط یا چند پاراگراف، بسته به سلیقه / منتظر خوندن
به فکر فرو رفته بود. بلای تپه های بلند و سرسبز ، نی می زد و به گوسپندان و بره ایش نگاه میکرد. سالها بود که اهالی ده بجز یک چوپان بیشتر به او نگاه نمی کردند همیشه تنها بود از صبح علی الطلوع تا غروب با گله اش بر فراز دشت ها بود. خسته شده بود ازین نگاه تکراری .چند روزی بود با خود فکر می کرد چه کند تا مردم دوباره او را ببینند و باز مورد توجه قرار بگیرد؟! تا اینکه فکری مثل جریان برق از سرش رد شد، نی را زمین گداشت گله را به سگ با وفایش سپرد فریاد زنان از تپه پائین آمد: آی! به دادم برسید بیچاره شدم! برد، خورد، گله ام رنابود شد! مردم ، بیچاره شدم ! گرگ!گرگ!
همین طور بر سر می کوبید و فریاد میزد در ده می دوید مردم یکی یکی از خانه ها مغازه ها سر مزارغ بیرون دویند هر کدام چوب و بیل و هر چیزی که بشود از پس گرگ بر آمد برداشتند و به راه افتادند! وقتی به دشت رسیدند در کمال تعجب دیدند که گله به آرامی در حال چرا ست و هیچ اثری از گرگ نیست!
وقتی از چوپان پرسیدند که این چه کاری بود؟ با حنده گفت: می خواستم ببینم هنوز هم همولایتی هایم هوایم را دارند یا نه؟ رو سفیدم کردید ، دست مریزاد!
اهلی ده دلخور و ناراحت با شانه های افتاده فکر های در هم ریخته به ده برگشتند.
صبح از راه رسید و خورشید هنوز بی رمق بود. چوپان با گله اش رهسپار دشت شد و هنوز از کاری که دیروز کرده بود لبخند بر لب داشت برای ساعتی سر گرم شده بود و از این کار لذت برده بود. به دشت رسیدند گله مشغول چرا شد. خورشید به وسط آسمان رسیده بود، چوپان حوصله اش سر رفته بود دستش را از روی سر برداشت و کلاه نمدی اش را که روی چشم کشیده بود به سر گذاشت و از روی علفهای تازه بلند شدو نشست! به فکر فرو رفت باز همون فکر دیروزی قلقلکش می داد از لذتی که برده بود ته دلش قند آب شد دوباره بلند شد و دوباره داستان تکرار شد! مردم سراسیمه دویدند به کمک و بعد از رسیدن به دشت دیدن گله عصبانی شدند و بعد از داد م بی داد به ده برگشتند . اما چوپان می خندید و راضی بود از اینکه چند ساعتی را مشغول کاری دیگر می شود!
روزها گذشت و چندین بار چوپان این شوخی را تکرار کرد. هرچند مردم ده دستش رو خونده بودند و کمتر اهمیت می دادند.
تا اینکه غروب یکی از روزها آخرین لحظه ها که چوپان داشت گله را برای برگشت به ده جمع می کرد گرگی از دور پیدا شد. چوپان با دیدن گرگ رنگ از رویش پرید
فریاد زد و به سمت گرگ دوید تا شاید بترسد اما گرگ گرسنه فقط به سمت گله می دوید . هرچه چوپان فریاد زد : کمک ! مردم ، به دادم برسید! گرگ گله ام را برد!
هیچ کس اهمیتی نداد و اینبار مردم می خندیدند و با هم می گفتند باز چوپان به سرش زده! بچه ها می گفتند چوپان دروغ گو باز خواب نما شده و می خندیدند!
هیچ کس باور نکرد بعد از ساعتی چوپان با لباس های پاره و خونی با سرو صورتی زخمی از نبرد با گرگ به ده باز گشت با اندگ گوسفندی که از گله برایش باقی مانده بود! و در دل خودش را سرزنش میکرد.