Anonymous
اجازه خدا ؟ میشه ورقمو بدم ؟ میدونم وقت امتحان تموم نشده! ولی خسته شدم… .
Anonymous
همه دوستان شب بخیر.....دوس ندارم شبمم صبح بشه...
Anonymous
عجب بارشی بود بر جان من که چون رودی از عشق جریان گرفت هوای تو بود و خیال تو بود که دست مرا در خیابان گرفت حقیقت همین است ای نازنین که چشمت غزل داد و ایمان گرفت تو و کوچه و آن زمستان سرد و من برگ بودم که طوفان گرفت
Anonymous
کویر تنت را به باران زدند تن آسمان از عطش جان گرفت تو می رفتی و چشم من چشمه بود و من خیس بودم که باران گرفت
Anonymous
و من برگ بودم که طوفان گرفت و دیدم که این قصه پایان گرفت بهار تو آمد به دیدار من و آخر مرا از زمستان گرفت
Anonymous
مرا بسپار به یادت به وقت بارش باران اگر نگاهت به ان بالاست و در حال دعا هستی خدا ان جاست دعایم کن که من تنهاترین تنها نمانم
Anonymous
تـا شب زلـف تـو سرفـصل غزل خوانیهـاست زنـدگـینـامه ی مـن شـرح پـریـشانیهـــــاست بــــا تــــو مــن پـنـجـــرهای روبــه طـراوت دارم کــه بـهـار نـفـسش گـرم گـل افـشانـیهـاست
Anonymous
ز خانه بیرون می زنم اما کجا امشب شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب پشت ستون سایه ها روی درخت شب می جویم اما نیستی در هیچ جا امشب
Anonymous
چه کــــودکانـــــه گریستم، چه مـــــردانـــــه از من رد شدی!…
Anonymous
نه، دنیا کوچک نیست وگرنه من هر روز نشانی خانهات را گم نمیکردم و لابهلای سطرهای غمگین زندگی به دنبال ِ دستهای تو نمیگشتم…
Anonymous
من برای سالها مینویسم…سالها بعد که چشمانت عاشق میشوند… افسوس که قصه ی مادر بزرگ راست بود دوستان من همیشه یکی بود یکی نبود …
Anonymous
چند تکه از تو پریشان افتاد ته فنجانی که فالم را می گرفت… می گفت آرام نیستی و فردا هیچ نامه ای نخواهد آمد…