بهروز
درد دارد ... وقتی می رود ... و همه می گویـند : دوستـت نـداشـت ... و تو نمی توانی به همه ثابـت کنی كه هرشـب ... با عـاشقانه هایـش خوابت می كرد ...
بهروز
من چقد خوشبختم که به او دل دادم بی هراس و تردید ، باورش می دارم چه دلی داشت ز من ، نتوان باور کرد گله هایی می کرد که توانم کم کرد دوری چند روزه ، چقدر آزارش داد که غریب و آشنا ، نام مجنونش داد آن همه شادابی ، از وجودش دست شست نا امیدی و درد ، روح او را آشفت گفت که من چون آبم ، او وجودش تشنگی حس و حال عشق او ، آخر آشفتگی یعنی او تا این حد به دل من دل بست که به روی هر کس راه عشقش را بست حاصل این دوری ، باور قلبم بود قلب پر دردی که ، در برش سخت آسود
بهروز
گاهی نیاز داری به یه آغـــــــــــــوش بی منت که تو رو فقط و فقط واسه خودت بخواد که وقتی تو اوج تنهایی هستی با چشماش بهت بگه هسـتم تا آخرش
بهروز
دلم فیلم بلنــــــــد می خواهد … یک واقعیت عاشقانه … پر از سکانس های با تو بودن و یک دکمه ی تکرار …
بهروز
تو نِمے دانے وَقتے چِشمانَتـــ غَمگينَند وَقتي صِدايتــ آهنگ هَميشگے اَش رآ نـَدارَد گاه کـہ غمـِ عالمـ در دِلَت جاے مے گيـرد اَز هَمـہ ے دُنيـا گِرفتـہ اَستــ چـہ دردے مے کِشَمـ .. مے خواهَمـ يِکبآره تَمآمـِ هَستے رآ بـہ آتَش بِکشَمـ تَمامـِ دُنيـا رآ بَر هَم ريزَمـ تو چـہ مے دانے چـہ دَردے دارَد غَمـِ چِشمانَتــ رآ ديدَن نمے خواهمـ ..نمے خواهَمـ دنيايے رآ کـہ همـہ ے هستےِ مَن دَر آن يِکــ لَحظـہ آرامِش نَدارَد... روزے کـہ گُلِ خَنده روے لَبانَت بِشکُفـد بِهتَريـن و شيرين تَرين لَحظـہ ے زِندِگے مَن اَستــ عِشقِ مَن , مَن هَمه اَمـ رآ بآ تو مے خواهَم زِندِگے بدونِ تو وَ لَبخَندتــ بَرايَمـ پوچ اَستــ اين لَحظآتــِ خوشبَختے رآ اَز مَن مَگيــر کـہ تَمآمـِ مَن بـہ تو وآبَستـہ اَستــ وَ تَنهآ تو دَليلِ بودَنمـ هستے....
بهروز
وقتي دلم به درد مياد و کسي نيست به حرفهايم گوش کند، وقتي تمام غمهاي عالم در دلم نشسته است، وقتي احساس مي کنم دردمند ترين انسان عالمم... وقتي تمام عزيزانم با من غريبه مي شوند... و کسي نيست که حرمت اشکهاي نيمه شبم را حفظ کند... وقتي تمام عالم را قفس مي بينم... بي اختيار از کنار آنهايي که دوسشان دارم.. بي تفاوت مي گذرد...
بهروز
کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ برلب داشته باشم ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم
بهروز
اگر بو دونیادان واقت سیز کوچرسم آغلاما آغلاما آنام آغلاما گوزونده گوز یاشی ؛ اوره گینده غم آغلاما آغلاما آنام آغلاما چمن گوللریندن آلیب عطریمی سن داها ایسته مه منیم خطریمی قبیریمین اوستونده منیم عکسیمی سن گوروب آغلاما آنام آغلاما دوروب عصر لری بیر بیر واراقلا اوخو بو دونیانین مین بیر ماراقلا ایسترسن سن آنا ، یوز ایل سراغلا من گلن دئگیلم آنام آغلاما آغلاما آغلاما آنام آغلاما
بهروز
سخت است حرفت را نفهمند، سخت تر این است که حرفت را اشتباهی بفهمند، حالا میفهمم، که خدا چه زجری میکشد وقتی این همه آدم حرفش را که نفهمیده اند هیچ، اشتباهی هم فهمیده اند.
بهروز
در مدرسه زندگی در کلاس دنیا ، سر زنگ املا ، یادمان باشد برای محبت تشدید بگذاریم تا نیم نمره از محبت ها کم نشود
بهروز
می نویسم نامه و روزي ازاینجامیروم/ باخیال او ولی تنهاي تنها میروم /درجوابم شایداوحتی نگویدكيستی/ شایداوحتی بگوید لایق من نیستی /مینویسم من كه عمري باخیالت زیستم/گاهی ازمن یادكن اكنون كه دیگرنیستم