بهروز
اشكي كه بيصداست پشتي كه بيپناست دستي كه بسته است پايي كه خسته است دل را كه عاشق است حرفي كه صادق است شعري كه بيبهاست شرمي كه آشناست دارايي من است ارزاني شماست
بهروز
عشق از دوستی پرسید تفاوت من با تو در چیست؟ دوستی گفت:من انسانها را با سلامی اشنا میکنم و تو با نگاهی من انها را با خداحافظی جدا می کنم و تو با مرگ
بهروز
در دادگاه عشق.....قسمم قلبم بود.وکیلم دلم وحضار جمعی از عاشقان و دل سوختگان.قاضی نامم را بلند خواندو گناهم رادوست داشتن تو اعلام کرد و محکوم شدم به تنهایی ومرگ.کنار چوبیه دار از من خواستند اخرین خواسته ام را بگویم و من گفتم به تو بگویند............دوستت دارم
بهروز
دلم می خواست بهانه ای باشی برای فراموش کردن همه چیز اما حالا دلم می خواهد بهانه ای باشد برای فراموش کردن تو ...!
بهروز
گذشت آن زمانی که فاصله معنی نداشت آن زمانی که احساس اهمیت داشت در این زمانه حتی یک قدم هم فاصله بگیری جایت را با دیگری پر می کنند ...
بهروز
گویند مرا که دوزخی باشد مست قولیست خلاف دل برآن نتوان بست گرعاشق و میخواره به دوزخ باشند فردا بینی بهشت همچون کف دست
بهروز
یاد گرفتم که عشق با تمام عظمتش یکی دو ماه بیشتر طول نمیکشه و عشقت ولت میکنه،یاد گرفتم که عشق یعنی فاصله و فاصله یعنی دو خط موازی که هیچ وقت بهم نمیرسن،یاد گرفتم
بهروز
دیر آمدن ها و زود رفتن هایت را دوست ندارم آنزمان که صداهایی گنگ و نا شناخته در هوا پخش شده و آهنگ دوست داشتن می دهد را نمی خواهم من دوست ندارم وقتی آمدنت نوای رفتن دارد و من دوست ندارم وقتی بودنت بوی نبودن می دهد دیر آمدن و زود رفتنت را می بخشم به همان صدای گنگی که آوای دوست داشتن داشت که من از هر دو بیزارم و بیا حتی اگر دیر شده و آمدنت رفتنی به همراه داشته باشد بیا چون بودنت برایم با ارزش است حتی اگر در پی آن نبودنی در کار باشد
بهروز
عشق تو شوخی زیبایی بود که خداوند با قلب من کرد ! زیبا بود امّا شوخی بود ! حالا تو بی تقصیری ! خدای تو هم بی تقصیر است ! من تاوان اشتباه خود را پس میدهم . . .! تمام این تنهایی تاوان « جدّی گرفتن آن شوخی » است...
بهروز
یادمه چند سال پیش داخل خونه بنایی داشتیم منم کمک می کردم و لباس کار پوشیده بودم.مامانم یکم خرید لازم داشت منم با همون لباسای کهنه و کثیف بلند شدم رفتم دم مغازه(شده بودم عین این گداها).از قضا پام هم پیچ خورده بود و لنگان لنگان راه میرفتم.همون جوری که داشتم میرفتم یه آقای از عقب اومد یه هزار تومنی بهم داد.منم با عصبانیت گفتم ببخشید آقا من گدا نیستم.اونم برداشت گفت برو بچه این پول خودت بود از جیبت افتاد...منم موندم چی بگم بهش!!!خلاصه تا الان هر وقت بهش فکر می کنم خنده ام میگیره.
بهروز
سلامتی خانم هایی که میخوان پارک دوبل کنن روسری لیز میخوره ، شال میافته از سرشون دکمه مانتو باز میشه ، دستشون میخوره به برف پاک کن اشتباهی میزنن تو ۴ به جا دنده عقب آخر سر هم خاموش میکنن !
بهروز
كنارت كه هستم... عميق تر نفس ميكشم؛ هواي با هم بودنمان را مي بلعم و... مبتلاتر ميشوم...
بهروز
فاصـــــ ــله تان را با آدمـــها حفظ کنـــید! از یــــک جایی به بعـــــد آدمها، تــــ ـــاوان دوری آرزوهـــــایشان را از نزدیکی شــــــما می گیرند. تـــــ ــــ ــو صــــ ــــادقانـــه دروغ بـــ ـــگــو م ــــ ـــن عــــاشقانـــه کـــاری خواهم کــرد "مــــــــ ـــ ـاه" همـ ـــــــ ــیشه پشت ابــــــر بماند!!
بهروز
ی کاش روزی دگر چشمهایم در نگاه نازت گره بخورد و تلفیقی از عشق و محبت را به رخ عاشقان بکشیم... تا دوباره با سخن عشق هم آواز شویم و صدایمان در گوشه گوشه شهر شنیده شود و به یاد آنهایی که عشق را از یاد برده اند بیاوریم که این دنیا به تار موی یک عاشق نمی ارزد... و دوباره با هم و دست در دست هم جاده های شهر عشق را قدم بزنیم و هر لحظه منتظر اتفاق های خوش جدیدی باشیم که می افتد و زندگیمان را روز به روز و لحظه به لحظه زیبا و شیرین تر میکند... ای کاش دوباره روزی با لبخند تو از خواب بیدار شوم که آن روز بی شک زیباترین روز خداست... ای کاش دوباره گرمای دستت را در دستهای سردو یخ زده ام احساس کنم و تو عشق را به من هدیه کنی... ای کاش بودی و بودنت را حس میکردم... ای کاش...