دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

بهروز

www.byeloveing.blogfa.com درباره »
بهروز
مرد - مجرد
امتیاز: 1325

دنبال‌شدگان

(62 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(172 کاربر)

گروه‌ها

(14 گروه)

بازدید

بهروز
بهروز

چشماتون خسته نباشن

بهروز
بهروز

امان از روزی که دلت عاشق بشه امان از روزی که وقتی عاشق شدی نتونی بگی چون عشقت ..........آه

بهروز
بهروز

دلم بد جوری عشقتو طلب میکنه شاید دلیل نپسندیدن اون همین عشق تو بود دوست دارم

بهروز
بهروز

نميدونم چرا احساسم فرق كرده انگار منتظر يه تلنگرم شايد هم بيخودي به خودم دلخوشي داده بودم حالا دارم واقع بين ميشم دلم براي خودم ميسوزه براي احساساتم براي قلبم كه در آستانه يك پرتگاه قرار داره تا بشكنه

بهروز
بهروز

چیزی تا امتحان نمونده لای کتاب رو وا نکردم خدا به دادم برسه

بهروز
بهروز

عاشقی راتنهاشرط ناله وفریادنیست/تاکسی ازجان شیرین نگذردفرهادنیست!

بهروز
بهروز

پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد. پسرک پرسید: «خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟» زن پاسخ داد: «کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد.» پسرک گفت: «خانم، من این کار را با نصف قیمتی که او می دهد انجام خواهم داد.» ... زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است. پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: «خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم. در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت.» مجددا زن پاسخش منفی بود. پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مغازه دار که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: «پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری به تو بدهم.» پسر جوان جواب داد: «نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم را می سنجیدم. من همان کسی هستم که برای این خانم کار می کند.»

بهروز
بهروز

توی قصابی بودم که یه پیرزن اومد تو و یه گوشه وایستاد ..... یه آقای خوش تیپی هم اومد تو گفت: ابرام آقا قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم ..... آقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافه‌هاش ..... همینجور که داشت کارشو می‌کرد رو به پیرزن کرد گفت: چی مِخی نِنه ؟ پیرزن اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت: هَمینو گُوشت بده نِنه ..... قصاب یه نگاهی به پونصد تومنی کرد گفت: پُونصَد تُومَن فَقَط اّشغال گوشت مِشِه نِنه بدم؟ پیرزن یه فکری کرد گفت بده نِنه! قصاب اشغال گوشت‌های اون جوون رو می‌کند می‌ذاشت برای پیره زن ..... اون جوونی که فیله سفارش داده بود همین جور که با موبایلش بازی می‌کرد گفت: اینارو واسه سگت می‌خوای مادر؟ پیرزن نگاهی به جوون کرد گفت: سَگ؟ جوون گفت اّره ..... سگ من این فیله‌ها رو هم با ناز می‌خوره ..... سگ شما چجوری اینا رو می‌خوره؟ پیرزن گفت: مُخُوره دیگه نِنه ..... شیکم گشنه سَنگم مُخُوره ..... جوون گفت نژادش چیه مادر؟ پیرزنه گفت بهش مِگن تُوله سَگِ دوپا نِنه ..... اینا رو برا بچه‌هام می‌خام اّبگوشت بار بیذارم! جوونه رنگش عوض شد ..... یه تیکه از

بهروز
بهروز

می خواستم به دنیا بیایم، در زایشگاه عمومی، پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. مادرم گفت: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!... می خواستم به مدرسه بروم، مدرسه ی سر کوچه ی مان. مادرم گفت: فقط مدرسه ی غیر انتفاعی! پدرم گفت: چرا؟...مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!... به رشته ی انسانی علاقه داشتم. پدرم گفت: ... فقط ریاضی! گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!... با دختری روستایی می خواستم ازدواج کنم. خواهرم گفت: مگر من بمیرم. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!... می خواستم پول مراسم عروسی را سرمایه ی زندگی ام کنم. پدر و مادرم گفتند: مگر از روی نعش ما رد شوی. گفتم: چرا؟...گفتند: مردم چه می گویند؟!... می خواستم به اندازه ی جیبم خانه ای در پایین شهر اجاره کنم. مادرم گفت: وای بر من. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!... اولین مهمانی بعد از عروسیمان بود. می خواستم ساده باشد و صمیمی. همسرم گفت: شکست، به همین زودی؟!...گفتم: چرا؟... گفت:مردم چه می گویند؟!... می خواستم یک ماشین مدل پایین بخرم، در حد وسعم، تا عصای دستم باشد. زنم گفت: خدا مرگم دهد. گفتم: چرا؟... گفت: مردم چه می گویند؟!..

بهروز
بهروز

پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد!

بهروز
بهروز

وقت هایی هست که جز به بودنت، دلم رضایت نمی دهد حالا من از کجا "تو" بیاورم ؟؟؟!

بهروز
بهروز

تنها برای تو می نویسم برای تو که برق چشمانم را زنده می کنی برای دستان تو که گرمای عشق را خجالت زده می کند برای لبانت که جز ترنم محبت را نمی بوسند برای تپش های قلبت که نبضم را به زدن وا می دارد با توست که روز و شبم معنا دارد تنها برای تو می نویسم برای تو که...!!!!

بهروز
بهروز

-بچه از پای این ماهواره و اینتر نت پاشو. - واسه چی پاشم؟ - واسه اینکه میگن این ماهواره و اینترنت فکر شما رو خراب و منحرف می کنه. پاشو برو بیرون. -کجا برم؟ - چه می دونم، برو تو خیابون. - با ماشین که نمی تونم برم تو خیابون چون روز طرحه، شبم که جلومو می گیرن و ماشینو می گردن و گیر می دن. - خوب پیاده برو. - پیاده برم تو هرم گرما و آفتاب چیکار کنم؟ - برو یه جا یه چیزی بخور. - ماه رمضون اگه یه قلپ آب هم بخورم که شلاقم می زنن. - خوب کارد بخوره تو شیکمت حتما مگه باید یه چیزی بخوری؟ - پس چیکار کنم؟ - برو ورزش کن. - تو کدوم سالن ورزشی؟ هر جا هم که برم کلی باید پول بدم. پول داری؟ - نه بابا پولم کجا بود. خوب برو سینما. - مگه چند تا فیلم خوب رو اکرانه؟ همون چند تا رو هم که قابل دیدن بود دیدم. میخوای برم فیلم آقای سلحشور رو ببینم. - پس برو تو پارک بشین هم خنکه هم پول نمیخواد. - اونوقت اگه یهو یه عده اومدن آب بازی چه خاکی تو سرم کنم؟ - راست می گی. می خوای با اون دختر همکلاسیت برو قدم بزن. - به به همین مونده که با یه دختر بگیرنمون و کت بسته ببرن اونجا که عرب نی انداخت. - نه بابا و

بهروز
بهروز

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :

این ارسال را بازنشر کرده است.
بهروز
بهروز

سوختن درعشق را از برشدیم آتشی بودیم وخاکستر شدیم از غم این عشق مردن باک نیست خون دل هرلحظه خوردن باک نسیت