ﬡᖲᗩᖇᗩ
فکر کنـــم بازم گــم شدم... بازم خودمــو گــم کردم... بازم واســه خــودم یه غریبــــه شــدم...
ﬡᖲᗩᖇᗩ
اینجــا صـدای پـا زیــاد می شنــوم...! امــا هیچکــدام تــو نیستــی ...! دلــــــم ؛ خـوش کرده خــودش را بــه ایـن فکــر ؛ که شایــد ؛ پابرهنه بیایی ...
ﬡᖲᗩᖇᗩ
لازم نیست بین دونفــر حرفی زده بشه... همین که دستــت رو آروم بگیره... یه فشار کوچیک بده... همین تموم گفتنی هاست...
ﬡᖲᗩᖇᗩ
غرق شدن همیشه تو آب نیست ! تو غصه نیست ؛ تو خیال نیست ، آدم دوست داره گاهی تو یه آغوش غرق بشه
ﬡᖲᗩᖇᗩ
قدم زدن در پياده رو جاي خالي تورا به رخم ميكشد! براي همين هميشه دوست داشتم روي جدولها راه بروم!!!
ﬡᖲᗩᖇᗩ
تمام خاطره های من سیاهند با لکه های ریز نورانی درست مثل آسمان پرستاره ی شب... راستی به من بگو آن روز که ستاره صدایم کردی، من بر کجای تاریکی هایت تابیده بودم؟............
ﬡᖲᗩᖇᗩ
کلاغ ... به خانه ات برس ... . قصه ی من تمام شد ... !!! یکی تمام بود و نبودن هایم را ... یک جــــــــــا برد... !!!
ﬡᖲᗩᖇᗩ
تیــــــرگی های روزگـــار خودش را به رُخم می کــــشد . . .
ﬡᖲᗩᖇᗩ
شـبنم بارید روی پلکم. . با اشک ها گلاویز شـــد . . . چه غوغایی شد دلم از باران چشـــمم . . .