ﬡᖲᗩᖇᗩ
قرارمان يک مانور کوچکبود! قرار بود... تيرهای نگاهت مشقی باشد! اما ببين، يک جای سالم برقلبم نمانده است!!!
ﬡᖲᗩᖇᗩ
می دانم برایت سخت است !دیوانگی هایم را ببخشی و فراموش کنی چرا که هنوز در بهترین خاطراتت ردپای کارهای بی منطق من !!!دیده می شود
ﬡᖲᗩᖇᗩ
مقابل پنجره ات نرده کشیده ای تا عاشقانت دخیل ببندند! و من بیمناکم از کلیدی که قفل احساست را بگشاید، و دستی که پنجره ات را !!!
ﬡᖲᗩᖇᗩ
تمام صندلی های دنیا تو را به نشستن و ماندن فرا می خوانند به جز یک صندلی ... که هر لحظه به خاطرت می آورد بال هایی برای پرواز داری !
ﬡᖲᗩᖇᗩ
من شیفته ی میز های کوچک کافه ای هستم... که بهانه ی نزدیک تر نشستنمان می شود... و من... روبروی تو... می توانم تمام شعر های ناگفته ی دنیا را یکجا بگویم... ؟
ﬡᖲᗩᖇᗩ
تمام جاده هاي جهان را به جستجوي نگاه تو آمده ام پياده باور نمي كني ؟ پس اين تو و اين پينه هاي پاي پياده ي من حالا بگو در اين تــراكـــم تنــهايــي مهمان بي چراغ نمي خواهي ؟
ﬡᖲᗩᖇᗩ
چترم را؛
کنار ایستگاهی در مه،
جا گذاشته ام!
خیس و خسته آمده ام...
و حالا؛
شاعر که نه،
بارانم!
ﬡᖲᗩᖇᗩ
پسرک قصه گفت... دخترک باور کرد... کودک سر راه ماند...!!!
ﬡᖲᗩᖇᗩ
هر کـسی رو می تـونستـم دوست داشتـه بـاشم اگـر... دوست داشتـن را از تـو شروع نـمی کردم ...
ﬡᖲᗩᖇᗩ
نِگران ...منـتظر ... تنهـآ ...گریـآن ... عَصباني ...بهونه گيــر ... و ... همه ي اينها مـَن هَستمـ ! لطفاً كمي آرامَمـ كُـن !...
ﬡᖲᗩᖇᗩ
نــپـــرس! هیــــچ نپــــرس از دلــــم هـــمــین " چـــه خبــــر "هـــمــین " چـــه میکنـــی ایـــن روزهــا " ســـوال بـــدی اســت !
ﬡᖲᗩᖇᗩ
آטּ قـבرפــرفــ بـراے نـگـفـتـטּ בارمـ ڪــہ صـבایـمـ را بـبـرمـ بـالـآ فـریـاב بـزنـمـ